۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

تساوی حقوق(2) تعریف محبت




قسمت اول این نوشته را از اینجا می توانید ببینید



...به درک که نشد، لیاقت اش رو نداشت، کم بهش محبت کردم؟ عین یک بچه تر و خشک اش کردم، بهترین غذا رو برایش آماده کن، کارهای خونه را انجام بده.....



گفتم: قسمت دوم ایرادم به تو اتفاقا درست در همین نکته است. حتما می دانی که عواطف و احساسات خاصیت تغییر و ارتقا پذیری دارند(مثل فهم و شعور).


واکنش های ما که از احساس و عاطفه ناشی می شوند مواد خامی هستند که بوسیله فرهنگ شکل داده می شوند. وقتی فرهنگ تغییر نکرده باشد، آنها هم لاجرم تغییر محسوسی نخواهند داشت(البته در دنیای امروز گاهی فرهنگ ها با فشار نیروهای بیرون از خود/ مثلا ورود تکنولوژی/ دچار تغییر می شوند، بدون اینکه فرصت انتقال آن به احساسات و عواطف افراد را پیدا کنند، گاهی هم فشارهای بیرونی عواطف و احساسات را دچار تغییر کرده بدون همراهی با فرهنگ).

اما همیشه دو تا اصل قطعی در این مورد وجود دارند. 1-اصل قدرت تغییر پذیری و توانایی رشد عواطف و احساسات و 2-اصل وابستگی مستقیم این دو به فرهنگ(لطفا توجه کنید که در مورد علم و دانش این وابستگی مستقیم وجود ندارد).

حالا دوباره نگاهی به تفسیر تو از محبت می اندازیم، تو محبت را در پرستاری کردن و خدمتکاری به شخص مورد علاقه ات معنی کردی.
این دقیقا یکی از نکاتی است که ما در آن در جا زده ایم.
چرا محبت را در خدمتکاری معنی می کنیم؟ چون عواطف و احساسات ما هنوز در دوران ارباب/ رعیتی بسر می برند، برای همین وقتی می خواهیم به کسی محبت کنیم او را در جایگاه اربابی قرار داده و خود نقش رعیت را بر عهده می گیریم.

مادر بزرگم می گفت: زن وقتی که شوهرش خونه می آید، باید فورا با آب گرم پاهای او را ماساژ دهد و گرنه زن نیست، معنی کردن محبت در خدمتکاری تو هم در ادامه همین نظریه معنی می شود.

از نظر من بسیاری از رفتارها، احساسات، عواطف بعلاوه فرهنگ مان مربوط به سالیانی دور است و ارتقا لازمه و مناسب زمان حال را کسب نکرداند.

این بحث مثل انداختن یکی از مهره های چیده شده دومینو می باشد، یکی که افتاد بقیه هم بترتیب شروع به اقتادن می کنند، ولی برای رسیدن به احساس برابر بودن و مساوات واقعی چاره ای جز عبور از این مرحله نداریم وگرنه هر چقدر هم که رشد فکری پیدا کنیم، از نظر حسی در مرحله ای پایین تر(ارباب/ رعیتی) از برابری و احساس آن بسر می بریم.

سر دیگر این محبت را می توان در جاهای دیگری هم براحتی پیدا کرد. مثلا در مورد فرزندانمان هم بر همان اساس ارباب/ رعیتی رفتار می کنیم، چه از دوران بچه گی که تمام کارهای آنها را(از غذا خوردن، جمع کردن اسباب بازی ها، لباس پوشیدن....) بجایشان انجام می دهیم و چه بعد که بزرگتر هم شدند از خودمان می زنیم که اضافه خواهی های آنها را تامین کنیم و کسی که این کار را نکند متهم به بی عاطفه گی می شود(انگار عاطفه داشتن مساوی با خدمتکاری است). کم دیده ای در اینجا که نوجوان هلندی از خانواده های مرفه نیمی از تعطیلات تابستانی خود را برای خرج یک مسافرت کار می کنند.
یکبار از پدر دو تا دختر 17 و 19 ساله که آخر هفته ها در رستوران گارسونی می کردند پرسیدم: تو با این وضع مالی که قایق تفریحی ات بالای میلیون قیمت دارد، چرا باید دخترانت کار کنند؟

گفت: باید پول بدست آوردن را یاد بگیرند، هرچه زودتر بهتر.

حالا این را مقایسه کن با مثلا خود من که اینجا وقتی برای کسی می گویم که تا چند سالگی ام خانواده مخارج زندگی و تفریح مرا فراهم می کرند، هیچ کدام جدی نگرفته و به حساب یکی از شوخی های همیشگی من می گذارند(از خجالت حاضر به اقرار تا چند سالگی اش نیستم).

این گونه محبت کردن (مدل خدمتکاری) بیشتر مخربه تا ثمر بخش، هم برای محبت کننده و هم گیرنده این محبت علاوه بر اینکه در مسیر برابری انسانها هم مانعی جدی ایجاد می کنه.


- به نظرم تو داری در جایی اشتباه می کنی، بازم می گم در این بحث ها تو اصلا ایران و شرایط اش رو در نظر نمی گیری.

گفتم:من از درمان نمی گم، دارم درد را نشان می دهم، مسلما هر جامعه ای باید خودش مسیر رشد خودش رو بر اساس ظرفیت و توانایی های خودش پیدا کند.

اما مشکل اینه که من دارم از عواطف و احساسات صحبت می کنم، این اصلا راحت نیست که به کسی بگی احساس ات ایراد داره، جور دیگری احساس کن، یا عواطف ات را تغییر بده.(یا بقول سهراب: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید)

برای اینکه بتوانم نشان بدهم که همه چیز رو نمی شه گردن شرایط جامعه گذشت، بر می گردم به شروع بحث همان جامعه مرد سالار و نگاه مرد سالارانه....

ادامه دارد.












۳ نظر:

lobat گفت...

mamnun ..kheyli jaleb .matrah mikonid..movafagh bashid

علیرضا عبادت گفت...

به نکته جالبی در مورد کار نکردن بچه ها اشاره کردید. بنظر منهم این خیلی مهمه که به فرزندانمان یاد بدهیم که کار کنند و درآمد کسب کنند هرچند کم باشه. مهم نفس کار کردنه. خیلی در زندگی آنها تاثر داره. اما متاسفانه در فرهنگ ایرانی کار کردن بچه ها یعنی اینکه خانواده توانائی تامین هزینه آنها را نداشته. البته تعدادی از آنها هم که کار میکنند از شرکتها یا محل کسب پدر یا مادرشان استفاده میکنند و وارد بازار واقعی و یک رقابت واقعی نمی شوند که آنهم ایراد خودش را دارد.
منتظر ادامه تفسیر شما باق خواهم ماند. داستان جالب شده.

حرف حساب گفت...

سلام فرنگی جان. گرچه ظاهر یک گفت و گوی دوستانه است ولی خیلی عمیق به مسایل اشاره کرده ای. منتظر بعدی خواهم بود. ارادت :)