
(دوستان عزیز، این سری نوشته ها(3 تا 4 قسمت) نقد دینداری ماست و نه نقد دین. خوشحال می شوم که شما هم در بحث شرکت کرده و نظر خود را بیان کنید).
در یک سفر کاری چند ساعته با دو همکار، یک دختر(هلندی، جوان، بسیار زیبا که با دوست پسر خود زندگی می کند) و یک پسر( ایرانی، جوان، خوش تیپ و خوش برخورد) همسفر بودم. پسر برای اولین بار بود که همکار دیگر را می دید و بی اطلاع از اینکه او دوست پسر دارد، تمام سعی خود بکار گرفته بود که او را تور کند.
دختره هم که موضوع را گرفته بود با زرنگی و بدون عبور از مرزهایش سعی می کرد او را بیشتر مجذوب خود کند.(بقول برنارد شاو: لوندی یعنی قدم زدن در مرزهای عفت، بدون عبور از آن).
درست در زمانی که پسر در حال ارائه عالی ترین تصویر روشنفکرانه و مدرن خود بود، دختر بدون قصد، ضربه شدیدی وارد کرد: راستی شما مسلمانید؟ نه؟
اوم م، آره، اما نه اونجوری که، نه از اون سنتی های مقید به نماز و روزه و چه می دانم معتقد به خرافات و اون داستانها و.... بعد از کلی توضیحات ظاهرا چون دختره را قانع نشده دید، رو به من کرده و گفت: می فهمی که چی می گم؟
دیدم بهترین فرصت برای رسیدن به جوابی برای سوال را پیدا کرده ام، با نامردی کامل گفتم: نه، نمی فهمم چی می گی؟
نمی فهمی؟ چطور نمی فهمی؟
در یک سفر کاری چند ساعته با دو همکار، یک دختر(هلندی، جوان، بسیار زیبا که با دوست پسر خود زندگی می کند) و یک پسر( ایرانی، جوان، خوش تیپ و خوش برخورد) همسفر بودم. پسر برای اولین بار بود که همکار دیگر را می دید و بی اطلاع از اینکه او دوست پسر دارد، تمام سعی خود بکار گرفته بود که او را تور کند.
دختره هم که موضوع را گرفته بود با زرنگی و بدون عبور از مرزهایش سعی می کرد او را بیشتر مجذوب خود کند.(بقول برنارد شاو: لوندی یعنی قدم زدن در مرزهای عفت، بدون عبور از آن).
درست در زمانی که پسر در حال ارائه عالی ترین تصویر روشنفکرانه و مدرن خود بود، دختر بدون قصد، ضربه شدیدی وارد کرد: راستی شما مسلمانید؟ نه؟
اوم م، آره، اما نه اونجوری که، نه از اون سنتی های مقید به نماز و روزه و چه می دانم معتقد به خرافات و اون داستانها و.... بعد از کلی توضیحات ظاهرا چون دختره را قانع نشده دید، رو به من کرده و گفت: می فهمی که چی می گم؟
دیدم بهترین فرصت برای رسیدن به جوابی برای سوال را پیدا کرده ام، با نامردی کامل گفتم: نه، نمی فهمم چی می گی؟
نمی فهمی؟ چطور نمی فهمی؟
چطور باید بفهمم؟ بیا یکبار با هم مرور کنیم، تو مومن به اعتقادی هستی که هیچ کدام از فرامین و رهنمود هایش را رعایت نمی کنی، بقول خودت نماز نمی خوانی، روزه نمی گیری، حجاب و محرم و نامحرم را قبول نداری، ازدواج و به حج رفتن را به مسخره می گیری، مشروب و گوشت خوک خوردن را پایی و...( حالا امر به معروف و مرجع تقلید داشتن و اینها را ارفاق می کنیم)، پس برای اینها که مومن نیستی، شاید برای اعتقاد به قوانینش به آن مومنی؟
چه قوانینی؟
مثلا چند همسری، قوانین جزایی در مورد دزدی، زنا، ارتداد، لواط، و یا شاید هم معتقد به ایدولوژی جهاد و شهادت و....
چرا داری آبروریزی می کنی؟ مگه من ج.ا هستم، اینها که تو می گویی فرسنگها با من فاصله دارد.
حالا دیدی حق دارم که نمی فهمم، پس لطفا خودت بگو به چه چیزی در اعتقادت مومنی تا بلکه ما هم بتوانیم بفهمیم، فقط 5 مورد بگی کافیه.
بابا نا سلامتی بچه مسلمانیم آخه، ارادت قلبی داریم.
اینکه کافی نیست دوست عزیز، تو اینطوری داری هم به خودت و هم به اعتقادت گند می زنی، فکر نکن کسی که می شنوه می گه، به، به، چه با کلاسه ایشون، نخیر، طرف می گه این چه آدم بی هویتی است که ذره ای به اعتقادش پای بند نیست و این چه اعتقاد درب و داغونی است که مومن اش نه تنها ارزشی برای دستورات و رهنمودهایش قائل نیست، که حتی منتقد به آنها هم هست، نظر من را بخواهی "تو نه مومن، بلکه کافر به اعتقاد خود هستی".
عجب حرف عجیبی!! با حساب تو پس هر کسی که دستورات دینی اش را رعایت نکند کافر است؟
به نظر شخصی من، مومن باید بهرحال خود را موظف به رعایت حدودی از اعتقادش بداند که در آن محدوده قادر به معنی کردن خود بشود. اما در مورد تو داستان از این حرفها گذشته است، اولا: تو دیگرانی که به همان اعتقاد تو مومن هستند و اصول و دستورات آن را رعایت می کنند، عقب مانده و نادان دانسته و آنها مسخره می کنی(در حالی که آنها در اعتقاد مشترک از تو مومن تر بوده و برتر هستند) و هم اینکه "دین ات را مادون خودت قرار می دهی" که این به نظر من اصلی ترین نقطه است.
مثالی می زنم، من گیاه خواری را امری اخلاقی و بسیار انسانی تر از گوشت خواری می دانم. سعی خودم را هم می کنم که کمتر گوشت بخورم، ولی بدلیل گوشت دوست بودن و تنبلی در همیشه آماده کردن غذای بدون گوشت، هنوز گوشت خوارم(شاید برای همیشه هم بمانم). در این رابطه اعتقاد من(از لحاظ اخلاقی و انسانی) بالاتر از من قرار گرفته است. اینگونه فاصله بین شخص با اعتقاد خود غیر عادی نیست، بطور مثال کمونیسم رسیدن به "انسان واقعی" را هدف نهایی می گذاشت که باید پرورش می یافت و یا عرفان از طبقات برای رسیدن به "کمال مطلوب" و "عارف" شدن نام می برد. اما این فاصله در تو دقیقا برعکس است، یعنی تو بالاتر از اعتقاد خود قرار گرفته ای، تو نمی گویی که من دستورات اعتقاد ام را انجام نمی دهم چون توان آنها را ندارم( یا هنوز به حد آنها نرسیده ام) بلکه تو خودت را فهمیده تر و برتر از آنها دانسته و آنها را اشتباه می دانی و حقیر می شماری، برای این تو را کافر به اعتقاد خودت نامیدم.
گفت: اینطور نیست، دین یک موضوع کاملا شخصی بین خالق و مخلوق است، یک رابطه قلبی است و باقی همه بهانه است، کسی نمی تواند به من بگوید که من به عقیده ام مومن نیستم.
اتفاقا به نکته جالبی اشاره کردی،...(ادامه دارد)
این نوشته را بدلیل طولانی بودن در چند قسمت متوالی خواهم نوشت.
چه قوانینی؟
مثلا چند همسری، قوانین جزایی در مورد دزدی، زنا، ارتداد، لواط، و یا شاید هم معتقد به ایدولوژی جهاد و شهادت و....
چرا داری آبروریزی می کنی؟ مگه من ج.ا هستم، اینها که تو می گویی فرسنگها با من فاصله دارد.
حالا دیدی حق دارم که نمی فهمم، پس لطفا خودت بگو به چه چیزی در اعتقادت مومنی تا بلکه ما هم بتوانیم بفهمیم، فقط 5 مورد بگی کافیه.
بابا نا سلامتی بچه مسلمانیم آخه، ارادت قلبی داریم.
اینکه کافی نیست دوست عزیز، تو اینطوری داری هم به خودت و هم به اعتقادت گند می زنی، فکر نکن کسی که می شنوه می گه، به، به، چه با کلاسه ایشون، نخیر، طرف می گه این چه آدم بی هویتی است که ذره ای به اعتقادش پای بند نیست و این چه اعتقاد درب و داغونی است که مومن اش نه تنها ارزشی برای دستورات و رهنمودهایش قائل نیست، که حتی منتقد به آنها هم هست، نظر من را بخواهی "تو نه مومن، بلکه کافر به اعتقاد خود هستی".
عجب حرف عجیبی!! با حساب تو پس هر کسی که دستورات دینی اش را رعایت نکند کافر است؟
به نظر شخصی من، مومن باید بهرحال خود را موظف به رعایت حدودی از اعتقادش بداند که در آن محدوده قادر به معنی کردن خود بشود. اما در مورد تو داستان از این حرفها گذشته است، اولا: تو دیگرانی که به همان اعتقاد تو مومن هستند و اصول و دستورات آن را رعایت می کنند، عقب مانده و نادان دانسته و آنها مسخره می کنی(در حالی که آنها در اعتقاد مشترک از تو مومن تر بوده و برتر هستند) و هم اینکه "دین ات را مادون خودت قرار می دهی" که این به نظر من اصلی ترین نقطه است.
مثالی می زنم، من گیاه خواری را امری اخلاقی و بسیار انسانی تر از گوشت خواری می دانم. سعی خودم را هم می کنم که کمتر گوشت بخورم، ولی بدلیل گوشت دوست بودن و تنبلی در همیشه آماده کردن غذای بدون گوشت، هنوز گوشت خوارم(شاید برای همیشه هم بمانم). در این رابطه اعتقاد من(از لحاظ اخلاقی و انسانی) بالاتر از من قرار گرفته است. اینگونه فاصله بین شخص با اعتقاد خود غیر عادی نیست، بطور مثال کمونیسم رسیدن به "انسان واقعی" را هدف نهایی می گذاشت که باید پرورش می یافت و یا عرفان از طبقات برای رسیدن به "کمال مطلوب" و "عارف" شدن نام می برد. اما این فاصله در تو دقیقا برعکس است، یعنی تو بالاتر از اعتقاد خود قرار گرفته ای، تو نمی گویی که من دستورات اعتقاد ام را انجام نمی دهم چون توان آنها را ندارم( یا هنوز به حد آنها نرسیده ام) بلکه تو خودت را فهمیده تر و برتر از آنها دانسته و آنها را اشتباه می دانی و حقیر می شماری، برای این تو را کافر به اعتقاد خودت نامیدم.
گفت: اینطور نیست، دین یک موضوع کاملا شخصی بین خالق و مخلوق است، یک رابطه قلبی است و باقی همه بهانه است، کسی نمی تواند به من بگوید که من به عقیده ام مومن نیستم.
اتفاقا به نکته جالبی اشاره کردی،...(ادامه دارد)
این نوشته را بدلیل طولانی بودن در چند قسمت متوالی خواهم نوشت.





