ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

در مسلمانی ما حالا بی خبران هم آگاهند


(توضیح تکراری:این نوشته نقد دین نیست، نگاهی انتقادی به دین داری ماست)

یافتم، یافتم، بی خود نمی گویند که عاقبت جوینده باینده است، اینقدر گیر دادم که آخر جوابی برای سوالم یافتم.

خوانندگان این وبلاگ می دانند که سالهاست تناقضات رفتاری/ اعتقادی مسلمانان برای من تبدیل به سوالی بی پاسخ شده و جوابی برای آنها نداشتم.

تا اینکه چند روز پیش در تب ناشی از سرماخوردگی داشتم خاطراتی را مرور می کردم، مانند جمله آن هموطن عطر فروش در بازار که اطمینان می داد: باور کن با دهن روزه دروغ نمی گم، عطرها تقلبی نیستند، ارزان می دهم چون دزدی هستند.

یا گفته دزد دوربین عکاسی فروش عرب را که تضمین می داد: خیالت راحت باشه، بدون شک کردن بخر، من هیچ وقت از یک مسلمان دزدی نمی کنم، اینها همه را از هلندی ها دزدیده ام.

یا گفته های یک آشنای مسن و متاهل هلندی که معشوقه ای زیبا و جوان مراکشی دارد را مرور می کردم که: نمی دانی چقدر ما همدیگر را دوست داریم(این دوست داشتن کلی خرج روی دستش گذاشته است)، چقدر با هم خوبیم، نمی دانی دختره چقدر از مردهای مراکشی خاطرات بد دارد، از آنها بدش می آید و بد می گوید و از من تعریف می کند(ظاهرا این یکی ژنتیک است، اکثر خانم های شرقی اینطوریند!!)... فکر نکنی از اون روسری به سرهاست ها، نه، اتفاقا خیلی هم امروزی است، سیگار می کشد و مشروب هم می خورد و عشق دیسکو و.... تنها شرطش برای دوستی با من این بوده که من هم مثل او دیگر گوشت خوک و گوشت غیر اسلامی نخورم، همین.(یک جورایی مثل شعر چادر ایرج میرزا)

با تعجب پرسیدم: حالا این خانم مگر بقیه رابطه اش با تو روی اصول شرعی بنا شده که نگران این یکی است؟
گفت: فرق دارد، او خودش می گوید که او هم مثل خیلی های دیگر مرتکب گناه می شود، اما گناه کردن با از مسلمانی خارج شدن فرق دارد، یک مسلمان نباید گوشت خوک و یا غیر اسلامی بخورد وگرنه دیگر مسلمان نیست....

غرق در همین افکار بودم که یکدفعه بودا وار به روشنی رسیدم و ارشمیدس گونه از جا جهیدم و با چند تا بشکن و قر کمر کشف خودم را جشن گرفتم.

تازه فهمیدم که ایمان داشتن این نیست که شخص مومن یک مجموعه ای از قوانین و دستورات را پذیرفته و خود را ملزم به رعایت آنها بکند، شخص مومن می تواند به تشخیص خودش مرزهای ایمان را به سلیقه خود تعریف کرده، آنها را در درون خود جای داده و بعنوان مومنی واقعی زندگی کند.

مثلا برای این خانم، مسلمانی یعنی رعایت در خوردن گوشت اسلامی،(باقی در نهایت گناه است و بخشودنی)
برای آن عطرفروش مسلمانی یعنی روزه گرفتن و با دهان روزه دروغ نگفتن(قسمت اصلی موضوع یعنی خرید و فروش جنس دزدی بیرون این مرزها قرار دارد).
برای منصور(نوشته قبلی) مسلمانی یعنی اعتقادی خدشه ناپذیر به امام حسین و حضرت عباس داشتن(توانسته بود بپذیرد خدا نیست، اما بشرطی که خدشه ای به مقام این دو وارد نشود).
برای مومنی دیگر مسلمانی یعنی فرامین ماه رمضان و عزاداری محرم....

چطور من از فهم موضوعی به این سادگی عاجز بودم؟
چرا من فکر می کردم برای ایمان داشتن به عقیده ای می بایست حتما خود را در درون مرزهای تغییر ناپذیر آن اعتقاد معنی کرد(باید به اعتقاد ایمان آورد و خود را با آن تنظیم کرد) در حالی که بجایش می توان کوچکترین ارزشی برای اصل آن عقیده نگذاشت، یک اعتقاد را کاملا به سلیقه خود ساخت و به میل و عشق خود آنرا معنی کرد.(حتما برای همین می گویند که: ایمان یک امر شخصی است!)
بهرحال هر چی که بود، من که از شر یکی از سوالات قدیمی خودم رها شدم و حالا با خیال راحت به موضوعات دیگری خواهم پرداخت.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

در مسلمانی ما بی خبران حیرانند!

برای بزرگتر دیدن تصویر لطفا روی آن کلیک کنید


(توضیح تکراری: این نوشته نقد دین نیست، نگاهی انتقادی به دین داری ماست).

1-آقا، این دین داری ما داستان عجیبی است و پر از تناقضاتی عجیب تر، بخصوص وقتی از بیرون خاستگاه خودش به آن نگریسته می شود.
مثلا یکبار در هلند با جوان های عرب تبار گپ می زدیم پرسیدند: ایرانی ها مسلمان هستند دیگه؟ گفتنم: آره ولی در اکثریت معتقد به مذهب شیعه هستند.
بجز یکی بقیه اصلا کلمه شیعه را هم نشنیده بودند، اون یکی هم در جواب به سوال شیعه یعنی چی گفت: من می دانم، مسلمان نیستند، اما علی را پرستش می کنند.
با تعجب پرسیدم، از کجا به این نتیجه رسیده ای؟ گفت خودشان در اذان می گویند علی ولی خداست و محمد رسول اش. جانشین خدا مقام بالاتری دارد یا پیام رسانش؟


حالا چطور جمع اش کنیم که بابا حالا اندکی!! غلو شده، اما تو بر اساس آن نتیجه گیری نکن.

2- در ایران یکبار با گروهی از دوستان جایی پاتوق کرده بودیم. در میان جمع منصور نامی هم بود که اصلا اهل بحث و ایدولوژی و این حرفها نبود(از اون دین دار سنتی هایی که هر سال وقت محرم مسلمان شده و عزاداری می کنند و بس).
یکی از بچه های چپی گیر داد به منصور و بحث مذهبی و وجود و یا عدم وجود خدا را شروع کرد(اون زمانها مد بود، گرچه که هنوز هم از مد نیافتاده است).
دوستان دیگر گفتند: بی خیال شو، منصور اهل این بحث ها نیست. اما دوست چپ ما جواب داد که: بعنوان پیشرو توده ها وظیفه ما آگاهی دادن و بیدار نمودن خلق و گسستن زنجیره های ارتباطی خلق با خرافات است و این وظیفه هر مارکسیست انقلابی است و....(لابد خودتان بقیه اش را بهتر می دانید).
خلاصه بقیه از بحث آن دو فاصله گرفته و کمی بعد هم رفتیم بخوابیم، فردا وقت صبحانه دوست چپ ما پیروزمندانه گفت: دیدید که توانستم او را با واقعیت آشنا کنم.(یک جورایی مثل داستان فونتامارا). با تعجب از منصور پرسیدیم: راست می گوید؟
منصور گفت:آره بابا راست می گوید، اینها همه خرافات است، افیون جامعه است، خدا کجا بود که پیامبر داشته باشد.
یکی از بچه ها گفت: پس امسال محرم ک. لق حسین و عباس دیگه؟
که منصور یهو براق شد: وایسا ببینم، گفتید خدا نیست گفتم قبول، گفتید محمد دروغ گفته گفتم باشه، حالا وقاحت را به جایی رسانده اید که منکر امام حسین و حضرت عباس هم می شوید؟
این جمله منصور برای سالها تکیه کلام ما شده بود.


3- اما این داستان ظاهرا فقط مختص منصور نیست و گروه بیشتری را در بر می گیرد. سایت بالاترین اندکی قبل یک نظر سنجی برگزار کرد(گرچه که مانند دیگر کارهای مشابه ما به سرانجامی نرسید.)


در صفحه 9 سوال شماره 11 این نظر سنجی (عکس بالای این نوشته همین سوال است) در جواب به سوال کدام یک از موارد زیر را مصداق توهین می دانید.
فقط 36 و 38درصد از شرکت کنندگان توهین مستقیم به پیامبر را مصداق توهین دانسته اند، اما رکورد مصداق توهین آمیز بودن با 54.8 درصد به جمله ای تعلق گرفته است که توهینی کاملا غیر مستقیم به امام حسین است.
حالا مانده ام با خاطره منصور و تکرار مصرع: در مسلمانی ما بی خبران حیرانند.


برای دیدن کل نظر سنجی لطفا اینجا کلیک کنید
http://balatarin.files.wordpress.com/2010/11/surveysummary_11302010.pdf

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

فرق میان بحث ما و دیگران


قبلا در نوشته بحث مذهبی، سودی معادل هیچ گفته ام که از نظر من، ما بیشتر ترجیح می دهیم در باره موضوعات تکراری و یکنواخت بحث کنیم تا موضوعات جدید( چرا که بحث در باره موضوعات جدید، آموخته های جدید هم می خواهد که شاید در حوصله همه ما نباشد). در این نوشته از زاویه ای دیگر نگاهی به روش های بحث کردن خواهم انداخت.

1-یادش بخیر ایران که بودم، در یک سری از بحث ها دیگه کاملا حرفه ای شده بودم، نه نیازی به یاد گیری بیشتر داشتم و نه تمرین. وسط بحث هم که بود می پریدم و جملاتی که از حفظ بودم و سوالات بارها مطرح شده را با مهارت یکی یکی رو می کردم و جواب ها مکرر شنیده را هم تحویل می گرفتم و ....

یادمه شطرنج هم که بازی می کردیم به همین روال بود، تکنیک تازه ای که اضافه نمی شد و چون روش بازی همدیگر را بلد بودیم، 10 تا 12 تا حرکت اول را بدون فکر می زدیم و آرایش دفاعی و یا حمله ای همیشگی را می گرفتیم و...

2-چند سالی از آمدنم به هلند می گذشت که برای حضور در جلسه گفت و شنودی(بحث) هفتگی دعوت شدم.
طرف مقابل بحث چند جوان هلندی/عرب تبار بودند( از همان هایی که در غرب هستند و فیل شان یاد هندوستان کرده و مدینه فاضله شان کشورهای اسلامی شده است).

خلاصه کلی از اسلام و قابلیت های اجرایی/ سیاسی آن گفته و قوانین آنرا تحسین کردند و راه حل های اسلامی برای مشکلات ارائه می دادند.

دیدم جون، خوراک، جلو قاضی و معلق بازی؟ بابا ما ناسلامتی عمری را تو بهشت خیالی تون هدر داده ایم، اصلا خودمان بچه امل القرای اسلامیم و....

نوبت من که شد تمام حرفه ای شروع کردم، چپ، راست، آپارگاد. دوباره چپ، راست، آپارگاد...

به لکنت افتادند، چند تایی غلط غلوط جواب دادند، خودم را آماده کردم که ضربات محکم تری وارد کنم و مچ اشتباهات شان را هم بگیرم که مجری برنامه گفت: خوب، نظرات هر دو طرف را شنیدید، حالا می ریم سراغ موضوع بعدی.

بعد از جلسه گلایه کردم: موضوع بعدی یعنی چی؟ کلی چرت و پرت اشتباه گفتند که می خواستم رو کنم.

گفت: اتفاقا عالی بودی، خوبم گفتی، اما هدف این بود که هر دو طرف حرفشان را بزنند و عقاید شان را ارائه کنند، حضار هم نظرات را شنیده و استفاده می کنند.

گفتم: این که روش بحث کردن نیست، اون داره اشتباه می کنه، من می توانم ثابت کنم که اشتباه می کند، وقت می دادی له می کردمشان.

گفت: بفرض که اینطور باشد، مگر او قبول می کند که عقاید او اشتباه است و تو درست می گویی؟ چند تا از این گونه موارد را سراغ داری که مثلا یک طرف بحث یکدفعه تمام عقیده اش را نفی کرده و عقیده مخالف را قبول کند؟

ادامه بحث فقط باعث تکرار جملات مشابه، از این شاخه به آن شاخه پریدن و اهانت به همدیگر خواهد شد و در نهایت چیزی که از بحث در ذهن طرفین می ماند فقط کدروت است و ناراحتی، چیزی هم به طرفین اضافه نمی شود چون موضوع اصلی بحث در لای جدل گم شده است و تازه ناراحتی طرف مقابل از تو، تمایل او به نفی عقایدت(ولو غیر منطقی) را بیشتر هم کرده است.
اما مزیت بحث محدود در این است که هم از موضوع اصلی خارج نمی شود و هم اینکه در ذهن طرف مقابل بهتر باقی می ماند و فکرش را عمیقتر به خود مشغول می کند.
متاسفانه دیر فهمیدم که راه درست بحث کردن همین است، حتی وقتی یکی از بهترین دوستانم را فقط به خاطر بحث مداوم و تکراری در باره جنگ عراق( اینقدر به حاشیه رفت و با توهین در آمیخت) از دست دادم، هنوز به اشتباهم پی نبرده بودم.
3- کمی قبل بطور اتفاقی وارد بحثی قدیمی و سابقه دار در سایت بالاترین شدم. درگیری قدیمی یک کاریکاتوریست و طرفدارانش با گروهی دیگر.
چون فکر می کردم من هم در این زمینه حرفی برای گفتن دارم، وارد این بحث شده و در زیر چند لینک به بحث و کامنت گذاری مشغول شدم. در کمتر از چند روز اکثر کامنت هایم با پسوند" همانطور که قبلا گفته ام" شروع می شد، به خودم آمدم دیدم که همه حرف هایم را در همان بحث های اول گفته ام و حالا افتاده ام در چرخه تکرار همان ها(گیرم به انواع روش ها و استفاده از کلمات جایگزین). در نهایت در کامنتی نوشتم که من همه حرف هایم در این مورد را زده ام و عقیده طرف مقابل را هم شنیده ام، این بحث دیگر جذابیتی برایم ندارد. بحثی تازه و موضوعی تازه می خواهم.
این را نوشتم که بگویم حواسم باید بیشتر از این ها جمع باشد، گیرم کسانی دوست دارند مدت ها در یک موضوع ثابت باقی بمانند و مدام همان حرف ها را تکرار کنند، من مسئول خودم هستم، این من هستم که باید مواظب باشم بیشتر از حوصله و ارزش هر بحثی، آنرا دنبال نکنم. اگر غیر از این باشد معنی اش جز این نخواهد بود که من هیچ از این سالها نیاموخته ام.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

خارج نشینی، خوشبختی یا بدبختی؟


تازه از خرید آمده ام که تلفن زنگ می زند.

الو، چطوری خوبی؟

خوبم، مرسی، شما؟

نمی شناسی؟ به همین زودی دوست هایت را فراموش کرده ای؟

صدا شناس خوبی نیستم. حالا شما؟

عجله نکن، وقت زیاده، کمی به مغزت فشار بیار.

فشار آوردم، نمی شناسم، اما می دونم که از ایران تماس می گیری، چون اینجا کسی این بازی بی مزه را نمی کند.

اینجا اونجا نکن، تو که بچه بی هوشی نبودی، تو سعی کن منم راهنمایی می کنم.

ایرج تویی؟

نه، ایرج کدوم خریه.

محسن تویی؟

نه، بیشتر سعی کن.

تو جیب جا می گیری؟

خودم نه ولی یه چیزی دارم که......

بالاخره....

محسن تویی دیگه،از اولش حدس زدم، چون از تو مسخره تر وجود نداره، چه خبر؟ خوبی؟

چه خوبی بابا، عشق و صفا را شما اونجا می کنید، اینجا که فقط بدبختی است و بس، دمتون گرم که خودتون را نجات دادید و خوشبخت شدید، ما که تو این خراب شده جوانی مان به گند کشیده شد.

بقول خودت اینجا اونجا بازی در نیار، فرقی ندارد کجا باشی مهم اینه که از زندگی ات لذت ببری.

نفس ات از جای گرم در می آید ها، اینجا مگه می شده لذت برد، اونجاست که شما همه جوره می توانید حالتون را ببرید.


خوب بگذریم، حالا جطور شد یادی از من کردی؟

با بچه ها جمع شده بودیم لبی به شیشه بزنیم که بدبختی ها از یادمون بره، حرف تو حرف آمد و صحبت از شما خوش بحال ها شد گفتیم تماس بگیریم حالی ازت بپرسیم. تو که یادی از بدبخت بیچاره ها نمی کنی. آلان هم صدات رو پخش است(صدای حال و احوالپرسی بقیه).
چند دقیقه بعد.

محسن پرسید: هوا چطوره؟
افتضاح، غشیه لعنتی، آفتاب بود گرم، با دوچرخه رفتم خرید، وقت برگشتن باورن آمد سیل، خیس خالی برگشتم خونه.

دوچرخه؟ مگه تو ماشین نداری؟

چرا ولی بیشتر وقتها اگر هوا خوب باشه با دوچرخه می رم، خیلی حال می ده.

چی حال می ده.

دوچرخه سواری دیگه، هم ورزش است و هم صفا.

اون دوچرخه سواری ورزشی که کلی با خرید رفتن با دوچرخه فرق دارد؟ حتما یک زنبیل هم پشت دوچرخه ات آویزونه؟ نکن بابا، تو که اینقدر ضایع نبودی.

مانده ام چگونه می توانم سیستم استفاده از دوچرخه در اینجا را برایش در چند جمله توضیح بدهم، شاید هم اصلا نتوانم، ترجیح می دهم موضوع بحث را عوض کنم.

خوب چی دارید می نوشید؟

فکر کردی اینجا هم مثل اونجا بهشته که بریم انتخاب کنیم، هر چی تو بازار گیر می آمد دیگه، راستی اونجا چی بیشتر می نوشند؟ تو چی می نوشی؟

نمی دانم، زیاد اهلش نیستم، نهایت هفته ای یکی دو بار آبجو باز کنم.

قاط زدی رفته که، نکنه مواد حال می کنی؟ هلندی دیگه، اونجا هم که سیتی صفا.

نه بابا، من سیگار هم نمی کشم.

پس تفریح ات چیه؟ اصلا با چی حال می کنی؟

نمی دانم، اکثرا تماشای تلویزیون،مطالعه، اینترنت، قدم زدن تو مرکز شهر و رفتن به کافه و قهوه ای نوشیدن، دوچرخه سواری، گاهی سینما، هفته ای چند بار هم باشگاه ورزش.

همین؟

آره همین، پس چی خیال کردی؟

خلاف چی؟ لات بازی، دیسکو، کاباره، حال و حول.

کاباره که اصلا ندیده ام، دیسکو بندرت اگر پا بدهد، کنسرت البته سالی یکی دوبار.

پس به چه امید زنده ای؟ رفتی اونجا و از نعمت هایش استفاده نمی کنی، باز صد رحمت به ما که در این بدبختی و کمبود و ممنوعیت باز هم سعی می کنیم حالمون را از زندگی ببریم. آقا رو باش، زندگیش شده خرید با دوچرخه، تماشای تلویزیون، اینترنت و قدم زدن در خیابان، اینجا صد ساله ها هم زندگی شون از تو بهتره، ول کن خارج را پسر، بیا ایران لااقل بقیه عمرت را کمی زندگی کنی.


ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

سوتفاهمات فرهنگی(از سری خاطرات رستوران)




می گویند حاصل اقامت اولین نماینده رسمی ایران در مملکت غرب(فرانسه) بسیار ناموفق بوده است. هر بار که مقامات رسمی فرانسه به دیدار او می رفته اند، به رسم ادب فرانسوی با کفش وارد منزل شده و کلاه از سر بر می داشتند(که در فرهنگ ایرانی توهینی بزرگ بوده است) و هر بار که او به دیدار مقامات می رفته به رسم ادب ایرانی کفش از پای در آورده و کلاه را بر سر حفظ می کرده است(که در فرانسه نشان بی ادبی و توهین محسوب می شد) ...

زمان گذشت و اما این حکایت همچنان در اشکال دیگر باقی مانده است. چه در قالب های ملموس رفتاری مثل چشمک زدن مدام هلندی ها در هنگام گفتگو و یا نشان دادن انگشت شصت ایرانی ها بجای انگشت وسط.

این اختلاف معنی رفتارها گاها بشدت دردسر ساز هستند. تصور کنید هنگام گفتگو برای درخواست کار در هلند برای رعایت ادب و نشان دادن نجابت خود از تماس چشمی با مخاطب(بخصوص اگر غیر هم جنس باشد) پرهیز کنید، این مودب بودن و نجابت شما در اینجا به معنی عدم صداقت و کمبود اعتماد به نفس می باشد و....

در همان اوایل که در رستوران کار می کردم، روزی یکی از سر آشپزها(دختری حدود 25 ساله و بسیار بداخلاق) با صدای بلند اعلام کرد که احتیاج به یک نیروی کمکی دارد. با اینکه اصلا جزو وظایف من نبود، بعنوان یک همکار خودم را به او رسانده و گفتم: بگو چطوری می توانم کمک کنم؟
با دستش محوطه جلوی محل کارش را نشان داده و گفت: از این محوطه خارج شو و برو دنبال کار خودت.
داغ کرده بودم، قصد کمک داشتم و اون بی ادب اینگونه در جلوی جمع به من توهین کرده بود. تا چند روز به او کج کج نگاه کرده و مدام در حال متلک گفتن و دنبال بهانه ای برای دعوا می گشتم. تصمیم گرفته بودم که یک دعوای حسابی با او راه انداخته و حتی پی کتک کاری را هم به تنم مالیده بودم.
یک هفته ای آرامش نداشتم تا اینکه یک روز دوباره او درخواست یک نفر برای کمک کرد، همکار دیگر من(پسری هلندی که کارمان در آنجا یکی بود) جلو رفته و پرسید: چه کمکی می توانم بکنم؟
منتظر واکنش او ایستادم، آیا بدلیل خارجی بودن من به من توهین کرده بود و یا اینکه با او هم همان رفتار را می کند و بعد ما دو نفری ازش انتقام می گیریم.
دوباره او با دستش همان محوطه را نشان داده و گفت: از این محوطه خارج شو و برو دنبال کار خودت.
همکار من هم بسیار خونسرد پاسخ داد: باشه پس من می روم یک قهوه برای خودم بریزم.

دنبال همکارم رفته و گفتم: همین؟ بهت توهین کرد و تو مثل ماست راهت رو کشیدی رفتی؟

چه توهینی؟ می خواستم کمک اش کنم نخواست، ترجیح داد خودش تنها انجام بده، میل خودشه، منم که دارم پول ساعت کارم را می گیرم می رم چیزی می نوشم و کمی هم اینترنت می کنم.

گفتم: یعنی می گی این رفتارش عادیه؟ این توهین نبود؟
رفتارش دوستانه نیست، برای همین هم کسی ازش خوشش نمی آید، ولی توهینی در کار نبود، محوطه کاری اش است، خودش تعیین می کند با کی می خواهد کار کند....
بعد از چند سال دوباره که بهش نگاه می کنم، بنظرم می آید که بعد از گذشت حدود دو قرن هنوز فرق زیادی با اولین نماینده ایران در دیار غرب نکرده ام.
.
از سری داستانهای خاطرات آشپزخانه
1-
داستان ته دیگ خوری
2-
بحث مذهبی، سودی معادل هیچ

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

مشخصه منحصر به فرد ایرانی ها(3) تناقض مدرن


....گفت: اینطور نیست، دین یک موضوع کاملا شخصی بین خالق و مخلوق است، یک رابطه قلبی است و باقی همه بهانه است، کسی نمی تواند به من بگوید که من به عقیده ام مومن نیستم.

اتفاقا به نکته جالبی اشاره کردی، من روی این قسمت که دین یک رابطه قلبی است کلی حرف دارم.

اما اول، چون این یک رابطه شخصی است پس کسی نمی تواند به من بگوید که من مومن هستم یا نه را اجازه بده برایت توضیح بدم.

من موافقم، اعتقادات هر کسی مربوط به خودش است، هرکسی هر اعتقادی که بخواهد می تواند داشته باشد(بشرطی که این اعتقاد او باعث آزار دیگران نشود)، شخص آزادی انتخاب و تغییر اعتقادات خود را(ولو بدفعات) دارد و هیچ کسی هم حق ندارد برای او تعیین عقیده کند(یادت باشد که اعتقاد تو نه تنها اینها را قبول ندارد که کاملا علیه آنها هم هست).

تا اینجا ظاهرا با هم توافق داریم، حالا از زمانی که یکی از طرفین اعتقادش را با طرف دیگر در میان می گذارد و او را از لحاظ فکری درگیر با اعتقاد خود می کند شخصی بودن این رابطه و مربوط به خود بودن آن خاتمه می یابد.

کسی که از اعتقادت می پرسد، می خواهد تصویر روشن تری از تو بدست بیاورد و تو را بهتر بشناسد(همانند اینکه از علاقه مندی های همدیگر در مورد موسیقی، فیلم، کتاب و سیاست می پرسیم)
تو با توضیحات در مورد چگونگی رابطه خود با اعتقادت، من را در میان سوالات زیادی انداخته ای که من برای یافتن جواب آنها باید در وهله اول آنها را با خود تو مطرح کنم. این حق ابتدائی کسی است که فکری با او به اشتراک گذاشته می شود، اینکه نمی شود که من چهار تا موضوع عجیب و بی ربط را برایت تعریف کنم و در واکنش به سوال های تو بگویم: این مربوط به خود من و مسئله ای کاملا شخصی است، مسئله شخصی تو تا زمانی که در درونت هست شخصی است، همینکه برای دیگران بیان شد، فورا از حالت شخصی خارج شده و شنوندگان را دارای حق توضیح خواهی و نقد کردن آن می کند.

اما چرا رسیدن به جوابی برای تعریف رابطه تو و اعتقادت برای من مهم است؟
من به پایه ها بسیار وابسته هستم، باور دارم که بسیاری از مشکلات فرهنگی/ رفتاری/ سیاسی ما ریشه در پایه های فکری ما دارند(خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج).
یکی از بزرگترین علل ایرادهای رفتاری، فرهنگی ما همین تناقض اعتقادی ما است، کسی که بین خودش و اعتقادش هیچ پیوند عملی وجود ندارد، قادر به ساخت تعریفی واضح از هویت خود نخواهد بود، کسی که در ساخت هویت خود مشکل دارد، به آن رشد و بلوغ فکری که لازمه وجودی یک شهروند مدرن است نخواهد رسید.
شهروند مدرن را شهروند مسئول می نامند، شهروند مسئول چه کسی است؟ کسی که درک(کافی) از خود و جامعه خود دارد، قوانین و باید نباید های جامعه و حدود توانایی های خود را شناخته و (در حد لازم) خود را مقید به رعایت آنها می کند، چرا مسئول و مقید به رعایت آنها است؟ چون به آنها و کارایی شان معتقد است و می تواند خود را در دورن آنها معنی کند.
حالا تصور کن که این شهروند پشیزی هم برای رعایت قوانین و ارزش های اجتماعی خود قایل نشود، مدام آنها را زیر پا بگذارد، کسانی را که رعایت می کنند را مسخره کند و هم زمان مدعی این باشد که رعایت آنها که مهم نیست، مهم قبول ذات این قوانین و ارزش هاست که من قبول دارم و تازه شهروند برتری هم(به نسبت آنکه هم قبول دارد و هم رعایت می کند) هستم!!! بنظرت غیر منطقی نمی آید؟

اما چرا این تناقض اعتقادی بنظر ما زیاد غیر عادی نمی آید؟ هر چیزی بر اثر تکرار قسمتی از فرهنگ می شود و عجیب بودن خود را از دست می دهد. این تناقض از قدیم وجود داشته و اکنون فقط در بسیاری از ما تغییر شکل داده است.
تناقض قدیمی(که من آن را نوع "سنتی" می نامم) بسیار رایج بوده و هست، اکثریت بدرجات در عمل اختلافاتی با اعتقادات خود داریم و تقریبا هیچ وقت قادر به یکی شدن صد در صد با اصول اعتقادی خود نمی شویم. اما در این مورد خاص بدلیل سختگیری و احکام زیادی که اعتقاد ما دارد، فاصله عمل و اعتقاد ما همیشه بسیار زیادتر از حد قابل قبول بوده است.

برای توجیه این فاصله، ما در طول تاریخ( بدلیل باور مطلق به درستی و حقانیت اعتقاد خود و نداشتن علم و ابزار سنجش و استدلال) گناه فاصله را خود بگردن گرفته ا یم و برای اینکه قادر به اجرای دستورات و فرامین اعتقادی خود نبوده ایم مدام خود را سرزنش کرده ایم(مثال های بسیار زیادی در این رابطه را هم همه دیده و شنیده ایم، مثلا: اسلام به خود ندارد عیبی/ هر عیب که هست در مسلمانی ماست).

اما این تناقض با رسیدن علوم و تمدن جدید به کشورمان(حدود 150 سال پیش) بتدریج شکل دیگری به خود گرفت.
ما علم آموختیم، ابزار جدید را شناختیم و به آگاهی های خود افزودیم، در طول زمان خود را صاحب اختیار و دارای قدرت تفکر و استدلال دیدیم(چیزی که در قبل از آن تاریخ به صورت بسیار محدود فقط در نزد خواص جامعه بود)، ما بزرگ و بزرگتر شدیم، اما اعتقاد ما در اندازه های قبلی خود ماند.
رومن رولان به قشنگی می گوید: او همان روزنامه ای را می خواند که پدرش می خواند، در این سالها عقاید روزنامه بارها تغییر کرده اند، اما او بر همان عقیده خویش ثابت است، او همان روزنامه ای را می خواند که پدرش می خواند.

(البته از آن زمان تا به امروز تلاش های بسیاری برای توجیه و یا رشد اعتقادمان انجام گرفته و می شود، از توجیحاتی نظیر، صد سال پیش روحانیون بطور متفق در جواب مومنینی که متعجب دنبال یافتن علل بدبختی و عقب ماندگی مومنین و پیشرفت ورسیدن به درجات قدرت و علم آفرینی کفار می گشتند(واقعیتی دقیقا برعکس وعده های داده شده) همصدا اعلام کردند که اگر کفار به این درجات رسیده اند همه را از کتاب دینی ما آموخته اند و این غفلت شما(و نه ما) بوده است که نتواسته اید آنها را کشف کنید!! بگیر، تا کارهای قابل تقدیر نظبر تلاشی که نواندیشان دینی برای منطبق کردن اعتقاد ما با مرزهای زندگی امروزی و انسان مدرن انجام می دهند....).

یادگیری علم و مجهز شدن ما به سلاح سنجش، شکل این تناقض را هم به مرور دچار تغییر کرد.(تناقض مدرن) ما دیگر حاضر نبودیم خود را مقصر فاصله بین خود و اعتقاد خود بدانیم و حقارت اینکه دستورات و فرامین(که دیگر زیاد هم منطقی نبودند) درست و برحق هستند اما ما ناتوان از اجرای آنها هستیم را تحمل کنیم.

دو واقعه 1- انقلاب اسلامی و بقدرت رسیدن ج.ا و 2- فروپاشی دنیای کمونیستی و به دنبال آن قدرت گرفتن مسلمانان افراطی و بخصوص 11 سپتامبر این تناقض را بسیار بزرگتر کرد و قوی ترین و آخرین سنگر دفاعی اعتقاد را در هم کوبید. مومن مورد بحث ما(خود و یا ناخودآگاه) به این نقطه رسیده است که دیگر افتخار که هیچ، حتی نمی تواند اعتقاد خود با صدای بلند اعلام کند. شرایط بیرونی و تضاد درونی او با اعتقادتش به حدی رسیده است که دیگر نمی تواند(شاید هم دیگر هرگز نتواند) بدون ساخت توجیحات و ارائه توضیحات کلی اعتقاد خود را معنی کند. آیا ما توانسته ایم آخرین مرحله از تناقض مدرن یعنی مرحله "مومن اسمی" بودن را هم پشت سر بگذاریم؟...

بعد از این خلاصه کوتاه شده برویم سراغ نقد رابطه قلبی با اعتقاد.، من بر این باورم که ما می توانستیم بسیار زودتر به نقطه فعلی رسیده و یا حتی از آن گذشته باشیم، اما یکی از مهمترین موانعی که باعث توقف ما شده است و هنوز هم بشدت با آن درگیریم "عرفان و تصوف ایرانی" است.
عرفان و تصوف که در ابتدا بسیار هوشمندانه(رندانه) بعنوان راه نجاتی برای گریز از فرامین سخت اعتقادی ما ساخته شده بودند و قصد داشتند رابطه ما با اعتقاد را از قراردادی سخت و جان فرسا به رابطه ای عاشقانه و شخصی تبدیل کنند، متاسفانه در طول زمان خود به اصلی ترین توجیه گر تناقضات ما تبدیل شدند.
ادامه این نوشته که آخرین قسمت این سری نوشته ها می باشد در هفته دیگر...
با عرض معذرت، هر کار کردم کوتاه تر بنویسم نشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

مشخصه منحصر به فرد ایرانی ها(2) کافر به ایمان خود


(دوستان عزیز، این سری نوشته ها(3 تا 4 قسمت) نقد دینداری ماست و نه نقد دین. خوشحال می شوم که شما هم در بحث شرکت کرده و نظر خود را بیان کنید).

در یک سفر کاری چند ساعته با دو همکار، یک دختر(هلندی، جوان، بسیار زیبا که با دوست پسر خود زندگی می کند) و یک پسر( ایرانی، جوان، خوش تیپ و خوش برخورد) همسفر بودم. پسر برای اولین بار بود که همکار دیگر را می دید و بی اطلاع از اینکه او دوست پسر دارد، تمام سعی خود بکار گرفته بود که او را تور کند.

دختره هم که موضوع را گرفته بود با زرنگی و بدون عبور از مرزهایش سعی می کرد او را بیشتر مجذوب خود کند.(بقول برنارد شاو: لوندی یعنی قدم زدن در مرزهای عفت، بدون عبور از آن).

درست در زمانی که پسر در حال ارائه عالی ترین تصویر روشنفکرانه و مدرن خود بود، دختر بدون قصد، ضربه شدیدی وارد کرد: راستی شما مسلمانید؟ نه؟

اوم م، آره، اما نه اونجوری که، نه از اون سنتی های مقید به نماز و روزه و چه می دانم معتقد به خرافات و اون داستانها و.... بعد از کلی توضیحات ظاهرا چون دختره را قانع نشده دید، رو به من کرده و گفت: می فهمی که چی می گم؟

دیدم بهترین فرصت برای رسیدن به جوابی برای سوال را پیدا کرده ام، با نامردی کامل گفتم: نه، نمی فهمم چی می گی؟
نمی فهمی؟ چطور نمی فهمی؟

چطور باید بفهمم؟ بیا یکبار با هم مرور کنیم، تو مومن به اعتقادی هستی که هیچ کدام از فرامین و رهنمود هایش را رعایت نمی کنی، بقول خودت نماز نمی خوانی، روزه نمی گیری، حجاب و محرم و نامحرم را قبول نداری، ازدواج و به حج رفتن را به مسخره می گیری، مشروب و گوشت خوک خوردن را پایی و...( حالا امر به معروف و مرجع تقلید داشتن و اینها را ارفاق می کنیم)، پس برای اینها که مومن نیستی، شاید برای اعتقاد به قوانینش به آن مومنی؟

چه قوانینی؟
مثلا چند همسری، قوانین جزایی در مورد دزدی، زنا، ارتداد، لواط، و یا شاید هم معتقد به ایدولوژی جهاد و شهادت و....
چرا داری آبروریزی می کنی؟ مگه من ج.ا هستم، اینها که تو می گویی فرسنگها با من فاصله دارد.

حالا دیدی حق دارم که نمی فهمم، پس لطفا خودت بگو به چه چیزی در اعتقادت مومنی تا بلکه ما هم بتوانیم بفهمیم، فقط 5 مورد بگی کافیه.

بابا نا سلامتی بچه مسلمانیم آخه، ارادت قلبی داریم.

اینکه کافی نیست دوست عزیز، تو اینطوری داری هم به خودت و هم به اعتقادت گند می زنی، فکر نکن کسی که می شنوه می گه، به، به، چه با کلاسه ایشون، نخیر، طرف می گه این چه آدم بی هویتی است که ذره ای به اعتقادش پای بند نیست و این چه اعتقاد درب و داغونی است که مومن اش نه تنها ارزشی برای دستورات و رهنمودهایش قائل نیست، که حتی منتقد به آنها هم هست، نظر من را بخواهی "تو نه مومن، بلکه کافر به اعتقاد خود هستی".

عجب حرف عجیبی!! با حساب تو پس هر کسی که دستورات دینی اش را رعایت نکند کافر است؟

به نظر شخصی من، مومن باید بهرحال خود را موظف به رعایت حدودی از اعتقادش بداند که در آن محدوده قادر به معنی کردن خود بشود. اما در مورد تو داستان از این حرفها گذشته است، اولا: تو دیگرانی که به همان اعتقاد تو مومن هستند و اصول و دستورات آن را رعایت می کنند، عقب مانده و نادان دانسته و آنها مسخره می کنی(در حالی که آنها در اعتقاد مشترک از تو مومن تر بوده و برتر هستند) و هم اینکه "دین ات را مادون خودت قرار می دهی" که این به نظر من اصلی ترین نقطه است.

مثالی می زنم، من گیاه خواری را امری اخلاقی و بسیار انسانی تر از گوشت خواری می دانم. سعی خودم را هم می کنم که کمتر گوشت بخورم، ولی بدلیل گوشت دوست بودن و تنبلی در همیشه آماده کردن غذای بدون گوشت، هنوز گوشت خوارم(شاید برای همیشه هم بمانم). در این رابطه اعتقاد من(از لحاظ اخلاقی و انسانی) بالاتر از من قرار گرفته است. اینگونه فاصله بین شخص با اعتقاد خود غیر عادی نیست، بطور مثال کمونیسم رسیدن به "انسان واقعی" را هدف نهایی می گذاشت که باید پرورش می یافت و یا عرفان از طبقات برای رسیدن به "کمال مطلوب" و "عارف" شدن نام می برد. اما این فاصله در تو دقیقا برعکس است، یعنی تو بالاتر از اعتقاد خود قرار گرفته ای، تو نمی گویی که من دستورات اعتقاد ام را انجام نمی دهم چون توان آنها را ندارم( یا هنوز به حد آنها نرسیده ام) بلکه تو خودت را فهمیده تر و برتر از آنها دانسته و آنها را اشتباه می دانی و حقیر می شماری، برای این تو را کافر به اعتقاد خودت نامیدم.

گفت: اینطور نیست، دین یک موضوع کاملا شخصی بین خالق و مخلوق است، یک رابطه قلبی است و باقی همه بهانه است، کسی نمی تواند به من بگوید که من به عقیده ام مومن نیستم.

اتفاقا به نکته جالبی اشاره کردی،...(ادامه دارد)
این نوشته را بدلیل طولانی بودن در چند قسمت متوالی خواهم نوشت.