۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

داستان "ته دیگ" خوری



اوایلی که به هلند آمده بودم، برای داشتن درآمد اضافی شبها در یک رستوران هلندی بعنوان پخش کننده غذا برای بیرون کار می کردم.

رستوران مورد بحث یک رستوران هلندی بود در شهری با اکثریت جمیعتی هلندی و همه کارکنان آن بجز من هلندی بودند.

فضای بسیار دوستانه ای در اکثر موارد در میان کارکنان( که اکثر دختر و پسر بین 16 تا 24 سال بودند) جاری بود.


برای خنده و وقت گذرانی اکثر مواقع دنبال سوژه می گشتیم و حسابی سربسر هم می گذاشیتیم.

چند وقتی بود که می دانستم خیلی بقیه رو دست انداختم و یا در اذیت کردن با دیگران همراه شده ام.

دیگه یه جورایی نوبت من شده بود، به تجربه دریافته ام که این جور مواقع اگر نوبت ات رو رعایت نکنی، تلافی سنگین تری رو باید تحمل کنی، ولی چه کار کنم رو شانس افتاده بودم و هیچ بهانه ای برای سوژه شدن دست کسی نمی دادم.


تا اینکه روز ماجرا فرا رسید.

قبل از تعریف خاطره اینو بگم که یک خانم آشپز سورینامی(کشوری کوچک در آمریکای جنوبی، مستمره سابق هلند که در عین استقلال فعلی وابستگی سیاسی به هلند دارد) هفته ای یکبار می آمد و دو مدل غذای سورینامی برای یک هفته می پخت و می رفت.این دو غذا بامی و ناسی نامیده می شود که اولی با ماکارونی و دومی با برنج پخته می شود.

مدل چینی این دو غذا هم وجود دارد و بسیار هم معروف می باشد، ولی فرق مدل سورینامی در فلفلی تر بودن(هات تر بودن) آن و اینکه رنگ مدل سورینامی هم زردتر هست.


اون روز سر کار که رفتم، دیدم که این خانم آشپز غذایش را پخته و بسته بندی کرده و رفته، ولی دو تا دیگی که در آنها ناسی(همون غذا برنجی) درست کرده رو جمع نکرده، چون هنوز غذایی برای بردن نبود، بعنوان کمک رفتم این دو تا دیگ رو در ماشین ظرف شویی بگذارم.

چشمم به داخل دیگ افتاد، دیدم که ته دیگ برنج اش کمی سوخته و به دیگ چسبیده. تیکه کوچکی را بدون اراده به دهان گذاشتم. در عین اینکه کمی سوخته بود و بیشتر به قهوه ای می زد، با توجه به طعم پر ادویه و تندش خیلی خوشمزه بود.


نتوانستم مقاومت کنم، بشقابی برای خود آورده و قسمت های کمتر سوخته شده ته دیگ را جدا کردم و با آرامی و در حین کار کردن مشغول خوردن آن شدم.


در همین هنگام دیدم که دو تا از دختر ها که گویا مرا زیر نظر گرفته بودند با قیافه ای که انگار من در حال خوردن آدم هستم به من نزدیک شده و گفتند: ای یو(همان ایش خودمان) داری چی می خوری؟

گفتم: بیا یک کمی بخور تا بفهمی.

فورا بقیه را صدا زدند که بیاید ببینید که این داره غذا سوخته می خوره.

حالا دیگه همه دورم جمع شده بودند.اولش خوب نفهمیدم که چه بلایی قراره سرم بیاد، سعی می کردم توجیح شان کنم که شما چون نخورده اید نمی دانید، ما در ایران سر این ته دیگ با هم دعواها می کردیم، شما ها رو چه به این جور غذاها، برید همان پنیرتان را بخورید و...

اما بزودی متوجه شدم که نوبت من فرا رسیده و حسابی به دام افتاده ام.


اولش با توضیحات تاریخی/جامعه شناسانه شروع کردند که: بله می دانیم که شما در کشورهای فقیر مجبورید همه جور غذا را بخورید و هیچ چیزی را دور نمی ریزید، پدران ما هم در جنگ جهانی همین کار را می کردند، بعد رفتند سراغ قسمت پزشکی/ بهداشتی که: این غذای سوخته سرطان زاست، برای دندانهایت خوب نیست و..

بعد رسیدند به قسمت اصلی که: اگر پول نداری خوب چرا غذای سوخته می خوری، ما آخر شب مانده های غذا را(که باید بیرون بریزند) برایت جمع می کنیم، آن بالاتر یک کلیسا است که شبها غذای مجانی می دهد و...

کار بجایی رسیده بود که برای مشتریان دائمی هم تعریف کرده بودند، تا چند هفته هم دیگ ناسی را نمی شستند تا من بیایم و می گفتند، غذایت را برایت نگه داشته ایم.


حتی یک بار مادر یکی از دخترها که(که دختره را قبلا کلی اذیت اش کرده بودم) تلفن زد و گفت که می خواهد با من صحبت کند، وقتی گوشی را گرفتم گفت: راستش امروزغذایمان سوخته است، می خواستم بیرون بریزم یاد تو افتادم، گفتم ببینم اگر تو می خواهی برایت نگه اش دارم سر راه بیایی ببرییش.

تنها را چاره بنظرم اعتنا نکردن به متلک ها بود تا این داستان از مزه بیافتد.

خوشبختانه کمی بعد مسابقات فوتبال شروع شد و من و ته دیگ خوردنم بازار خودمان را از دست دادیم، اما باعث شد من درس خوبی را فرا بگیرم که:

1- ته دیگ نخور، برای دندان هایت خوب نیست و سرطان زا هم هست.

2- اگر نمی توانی ته دیگ خوردن را کنار بگذاری، پس جلوی کسانی که با این سنت غذایی آشنا نیستند این کار را نکن که وگرنه مثل من به بلا دچار می شوی.

تا یادم نرفته اینو هم اضافه کنم که لطفا در جمع غیر ایرانی فقط چای شیرین بخور. که اگر قند جویدن را ببیند، همان کنند که با ته دیگ خوردن من کردند.

۱ نظر:

sara گفت...

داستان جالبی بود به آن لینک دادم.