۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

در جدال با درون خود



در حدود دو هفته پیش گزارشی در یک روزنامه توجه ام را بخود جلب کرد. خلاصه این گزارش این بود: چند ماه قبل استفان(قربانی ماجرا) در جشن تولد یکی از دوستانش دعوت داشته است. بعد از جشن با چند بچه کوچکتر برای بازی به پارکی در محل می روند. یکی از بچه های شر محل(11 سال سن) آنها را دیده و شروع به متلک پرانی می کند. آنها هم بدون اینکه جواب او را بدهند(چون همه بچه ها در محل از او می ترسند) به آرامی شروع به ترک پارک می کنند. در همین حال آن پسر استفان را صدا می کند، همین که استفان سرش را بر می گرداند یک تیکه آهن بطرفش پرت می کند که باعث درد و خونریزی شدید در چشم استفان می شود. بالاخره پس از دوبار عمل حراجی دکتر ها کاسه چشم اش را خارج کرده و او از یک چشم نابینا می شود.


پلیس می گوید: ما در این ماجرا کوچکترین دخالتی نمی توانیم بکنیم، حتی نمی توانیم مجرم را برای بازجویی ببریم چون او تازه یازده سالش شده و قانون اجازه بازجویی از او را به ما نمی دهد. ما حتی نمی توانیم او را از بودن در خیابان و محل منع کنیم.(البته این پسر تحت نظر روانکاو اجتماعی می باشد)


خانواده استفان می گویند: ما آدمهای معتقد و مذهبی هستیم، دنبال انتقام نیستم، بر اساس اعتقاد خود او را بخشیده ایم، اما می خواهیم بر علیه این قانون شکایت کنیم، به نظر ما این منطقی نیست که این پسر همچنان آزادنه در محل حضور دارد و هنوز هم باعث اذیت و آزار دیگران می شود و تازه هر لحظه امکانش است که قربانی تازه ای بگیرد. بعد از چند ماه هنوز استفان از حضور در اماکن عمومی خودداری کرده و دائما در اتاقش به تنهایی اشک می ریزد......


بعد از خواندن این گزارش گر گرفته ام، این چه قانون مسخره ای است که مجرم آزادانه به کارش ادامه دهند و کسی کارش نداشته باشد!


خانواده استفان چگونه می توانند این واقعه را تحمل کنند؟ اگر آن پسر رو پیدا کنم بلایی به سرش بیاروم که تا هفت جد و آبادش هم دیگر هوس این غلط ها رو نکنند....

اکنون دو هفته ای از خواندن این مطلب گذشته است. بر اساس ایده خودم باید اکنون از غلبه احساس بر منطقم دور شده باشم، باید توانسته باشم بپذیرم که قانون(که متخصصین بسیاری، سالها وقت برای تنظیم اش گذاشته اند) در این مورد قضاوت درست را دارد.

ولی من هنوز هم آرامش ندارم، چرا نباید این پسر به مجازات عمل اشتباه خود برسد؟

دوباره مرور می کنم، اینکه مجرم می بایست حتما به سزای عمل خود برسد از همان باور به قصاص(چشم در برابر چشم) می آید، من از لحاظ فکری پذیرفته ام که این تفکر درست نیست، پس چرا نمی توانم از لحاظ حسی از آن فاصله بگیرم؟

شده ام مثل تیکه ای از رمان سووشون خانم دانشور، آنجایی که در میهمانی حاکم وقتی که افسران انگلیسی از خانم ها دعوت به رقص می کردند، شوهران آنها بشدت قرمز شده، عین فنر از جا می پریدند و بعد یادشان می آمد که متجدد شده اند و این هم جزیی از تجدد است، بعد ناچار سرجای خود می نشستند و تمام مدت با حرص و عصبانیت به رقص زن خود با افسر انگلیسی خیره می ماندند.

تا کی باید در این دوگانگی بسر ببرم؟ اگر باور دارم که این قوانین درست و انسانی هستند پس چرا در یکی شدن با روح این قوانین مشکل دارم؟ چرا باید همیشه بزور خودم را با آنها تطبیق بدهم؟ آیا دیگران هم دچار همین مشکل هستند؟


برای پیدا کردن جواب بسراغ استاد سابق ام که کارش تدریس فرهنگ ملل(بخصوص آفریقا و خاور میانه) است می روم.


می گوید: جواب اینکه چرا من ِ درون ات با افکارت هماهنگی ندارند را اگر به پایه ها رجوع کنی پیدا می کنی.

پایه اول: چرا تو قانون قصاص را نادرست می دانی؟

چون تو از لحاظ تئوری توانسته ای در مقایسه آن با قوانین حقوق بشر(که بصورت علمی آموخته ای) به این نتیجه برسی که قصاص قانونی انسانی و یا حداقل به روز نیست.
اما تو این نتیجه را بدون نهادینه شدن و ریشه داشتن در فرهنگ، باور و درون ات و فقط از طریق تسلیم به علم و زیبایی قانون حقوق بشر بدست آورده ای، بدون توجه به اینکه نه تنها فرهنگ و درون ات با این نتیجه گیری هماهنگی ندارند که به تمامی در مقابل آن هم ایستاده اند.


نکته اینجاست که تو خودت را جدا از فرهنگ ات نمی توانی پیدا کنی، فرهنگ تو سازنده اصلی هویت و من ِ درونی ات می باشد. حالا خود این فرهنگ هم بزرگترین سازندگانش مذاهب هستند. حتی اگر از مذهب فاصله هم داشته باشی از تاثیر و ریشه آن در فرهنگ ات نمی توانی بگریزی. احتیاجی هم نیست، کما اینکه بطور مثال اکنون حزب حاکم در هلند هم حزب دمکرات مسیحی است.

اگر تا اینجا را بپذیریم مقدار زیادی به جواب سوال تو نزدیک شده ایم.

این حقوق بشر از کجا آمده؟ این عقیده که "ببخش و فراموش کن" ریشه تئوریک دو هزار ساله در باور و فرهنگ غرب دارد، گیرم که برای قرنها به آن عمل نشده، ولی ریشه تئوریک آن همیشه وجود داشته است"اگر کسی کشیده به تو زد، طرف دیگر صورتت را جلو بیاور".

هیچ چیزی در این فرهنگ مانع بخشیدن مجرم و نقش قربانی را پذیرفتن، نیست، منِ ِ غربی از لحاظ درونی مشکلی با این قانون ندارم(گر چه که اعتراض ها همیشه وجود دارد).

اما فرهنگ تو، ریشه تو، درون تو خشن تر از این است که اجازه دهد تو با روح این قوانین یکی شوی. آن آموخته و نتیجه گیری علمی ات هم در اینجا به تو کمک چندانی نخواهد کرد.

می دانی، من بر این باورم که در بسیاری از مواقع علم مغلوب فرهنگ ها و ریشه ها می شود.

مثلا ببین هند مستعمره غرب بود، آفریقا هم همینطور، غرب در هر دو آنها نفوذ علمی/ فرهنگی خودش را گذاشت، خاور میانه هم بشکلی دیگر از این نفوذ بی بهره نماند.

حالا فقط به روش های سیاسی نگاه کن که همه هم صادر شده از غرب هستند. هند آن را به همان مدل مدارا و جدل هندویسم در آورد. آفریقا آن را با خشنونت خاص خودش ادغام کرد و در هر انتخاباتی جنگ و کشتاری براه می اندازد و خاور میانه هم که القاب حاکم، پادشاه و شیخ را با رئیس جمهورهای مادالعمر خود تعویض کرد. این می تواند نشان بدهد که قدرت فرهنگ چقدر بیشتر از علم است.
پنجاه سال خانواده پهلوی سعی کرد که ایران را بدون توجه به ریشه و فرهنگ بمدل غربی علمی کند، دیدی که چگونه با یک وزش باد، همه چیز به جای اصلی اش در جامعه برگشت، دقیقا به همان جایی که با انقلاب مشروطه از آن بریده شده بود، یعنی قوانین اسلام و حکومت مردان خدا.

ترکیه را ببین که بعد از گذشت بیش از 80 سال آتاتورکیسم، فشار فرهنگ و باور بقدری زیاد است که اگر لحظه ای فشار ارتش نباشد، تمام این 80 سال را از تاریخ خود محو خواهد کرد.

این روشی که تو در پیش گرفته ای یعنی مبارزه عقل ات با احساسی که در تضاد با آن است بصورت فردی شاید در بلند مدت موفقیت آمیز باشد، اما در حالت کلی و برای یک جامعه موفقیت قابل توجه ای نمی توان برای آن متصور شد.


گفتم: واقعا ناامیدانه نگاه می کنی، ولی یادت باشد که من در این پست واکنش کامنت گذاران هلندی به حکم کور کردن جوان اسیدپاش در ایران با کامنت های هلندی هایی برخورد کرده ام که همگی طرفداری از قصاص می کردند،(بعد به تفصیل از کامنت ها و همینطور نتیجه گیری خودم و واکنش خوانندگان در جاهای مختلف گفتم) این را چگونه توجیه می کنی؟....


دنباله این مطلب را تا آخر همین هفته خواهم نوشت.


۶ نظر:

کهکشان گفت...

بسیار عالی بود. شدیداً منتظر ادامهء این گفتگو هستم.

صندوقک گفت...

خیلی خیلی جالب بود ممنون منتظر ادامه اش هستم

Mahmoudi گفت...

سلام
همیشه از خواندن مطالب شما لذت می‌برم، چرا که با دریچه‌ی دیگری می‌توانم به جهان نگاه کنم.
در مورد این دو اتفاق، اسید پاشی در ایران و ماجرای استفان گمان می‌کنم قابل قیاس نباشند. چگونه می‌توان بک پسربچه را که حین یک دعوای کودکانه مرتکب چنین عملی شده است را با فردی که با قصد قبلی و با وحشی‌گری تمام چنین می‌کند را باهم قیاس کرد؟ رچند قصد دفاع از کلیت قانون قصاص را ندارم ولی به نظر شما چنین قوانینی نشانه‌ي ارزشمند بودن حرمت انسان‌ها نیست؟ درثانی هنگام مقایسه قوانین باید شرایط اجتماعی را هم مد نظر قرار داد. منتظر ادامه مطلب شما هستم

آسیه امینی گفت...

سلام دوست عزیز. مطلب بسیار جالبی نوشته بودید. نخستین بار بود که وبلاگ شما را دیدم و منتظر خواندن ادامه این تحلیل هستم. آیا امکان دارد در صورت نوشتن آن، مرا از طریق وبلاگم در جریان قرار بدهید؟
سپاسگزارم.

manizheh holland گفت...

mesle hamisheh negahi nobe masael ro matrah kardid ..movafgagh bashid

پرهام گفت...

خواننده شما شدم.