۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

تجاوز، تابویی قابل عبور



این روزها خبرهای بد پشت سرهم از ایران بگوش می رسد، قتل، شکنجه، زندانی کردن و این آخری اخبار تجاوز به زندانیان سیاسی.

در فرهنگ ما تجاوز تنها شکنجه ای است که شکنجه شده نه تنها به آن افتخار نمی کند حتی جرات افشا آن را هم نداشته و آن را مایه شرمساری خود می داند.

از همه مهمتر چیزی که شخص مورد تجاوز قرار گرفته را آزار میدهد احساسی است که او خود را(بدنش را) شریک جرم دانسته و احساس می کند که از طرف خودش مورد خیانت قرار گرفته است.

اما چه فرقی بین این شکنجه کثیف با سایر مدل های شکنجه وجود دارد؟

چرا می شود با افتخار از شلاق، مشت و لگد خوردن و سایر شکنجه ها گفت و نوشت و شکنجه گر را رسوا کرد، اما به تجاوز که می رسیم، غرور شکنجه شدن و مقاومت کردن جایش را به شرمساری و شکسته شدن می دهد؟

چکار می توانیم بکنبم که تجاوز به زندانی باعث نابودی هویت او نشود؟

چگونه می توانیم درون خود را در مقابل تجاوز هم به مانند سایر شکنجه ها ایمن کنیم؟

می دانم که ساده نیست اما شدنی است. دسامبر سال گذشته از یک خاطره در این مورد نوشته بودم، آنرا دوباره در اینجا می آورم، شاید که بازخوانی آن کمکی برای تغییر نگاه ما به تجاوز و شخص مورد تجاوز قرار گرفته باشد.


سال دومی بود که به هلند آمده بودم، با دختری ( هلندی 20 ساله) دوست بودم، (دوست دختر من نبود، دوست بود و بسیار هم صمیمی).
بعد از چند جلسه برخورد و گفتگو بدلیل پشتوانه تئوریک قویتر من و گستردگی اطلاعات ام به نسبت او، بنوعی تحت تاثیر قرار گرفته و به عقاید و نظرات من اهمیت می داد.(قبلا هم نوشته ام بسیاری از بچه های شرقی(بخصوص ایرانی ها) از لحاظ تئوریک و اطلاعات از غربی ها بالاتر و یا هم طراز هستند، در عرصه ِ عمل است که ما کم آورده و قادر به استفاده از پشتوانه تئوریک خود و وارد کردن آن در زندگی اجتماعی و یکی شدن با روح آنها نیستیم).
یکبار که با هم شام می خوردیم در بین صحبت بدون مقدمه گفت: از 10 سالگی مورد سواستفاده جنسی پدرم قرار گرفتم، یک سالی هم ادامه داشت تا مادرم موضوع را فهمیده از او جدا شده و مرا نجات داد، از آن زمان دیگر هیچ وقت پدرم را ندیدم.
بهت ام زد احساس بسیار بدی بهم دست داد، چرا داره اینو می گه؟ یعنی چی که همچین اتفاقی رو اینطور بدون شرم بیان می کنه. عریانی کلمات بشدت تو ذوق می زد، تا بحال هیچ کس را ندیده بودم که اینطور وقیحانه از پنهانی ترین اسرار زندگیش صحبت کنه.
چرا اینو داری به من می گی؟ بهتره فراموش کنی و یا اگر نمی توانی لااقل موضوع را مسکوت بگذار. صحبت راجع به این مسایل به نظرت زننده و خجالت آور نیست؟


گفت: هیچ دلیلی برای سکوت ندارم، از چی باید خجالت بکشم؟ مگر من مقصر و مجرم این اتفاق بوده ام؟


نه ولی با گفتش چی رو می خواهی بدست بیاوری؟ اینکه بگی پدرت از تو سواستفاده جنسی کرده فقط باعث تغییر نگاه دیگران نسبت به تو و ایجاد حس ترحم خواهد شد، دنبال ترحم می گردی که اینو می گی؟


گفت: چرا من باید دنبال ترحم بگردم؟ پدرم باید دنبال ترحم بگرده که این کار رو با من کرده، من تقصیری نداشته ام، این حق منه بلایی که سرم آمده رو با صدای بلند اعلام کنم. مگر تو اگر قربانی دزدی بشی از گفتش خجالت می کشی؟

این داستان با دزدی فرق داره، (گر چه که من اون رو هم هوار نمی کشم) اینو نمی توانی که با دزدی مقایسه کنی، در دزدی از مال تو چیزی گرفته می شود، ولی در اینجا از تو، جسم تو سواستفاده شده است، چطور بگم بهرحال پدرت برای مدتها با تو بوده، اصلا فکر به این موضوع خودش شرم آوره، ولی فکر به دزدی و صحبت از اون که شرم آور نیست. چرا سعی نمی کنی مثل یک لکه سیاه در زندگیت(که شاید هر کسی داشته باشه) روشو بپوشونی. اتفاقی نباید می افتاده، ولی متاسفانه افتاده، بدترین کار اینه که هی تکرارش کنی، اینجا که دادگاه نیست، مردم هم که قاضی نیستند، اصلا دلیلی ندارد که موضوع خصوصی زندگیت را فاش کنی....


بعد از ساعتی، پریشان و عصبی در حالی که سیگار پشت سیگار روشن می کرد گفت: بعد از سالها کابوس، انزوا و زندگی در تاریکی و ترس، بالاخره با کلی روان کاوی و شرکت در جلسات درمانی گروهی توانستم بر ضعف و احساس حقارت خودم غلبه کرده و با خودم و گذشته ام روبرو بشوم.


پذیرفتم که فرقی بین یک قربانی تجاوز و سواستفاده جنسی شده با یک دزد زده، دچار سانحه آتش سوزی شده و یا نجات یافته از یک تصادف شدید نیست.


یاد گرفتم که سکوت درمان هیچ دردی نیست و به فراموشی نمی انجامد، بی راهه ای است برای ادامه زندگی در ترس، انزوا و ضعف شخصیتی. یا باید با واقعیت(هر چند تلخ) روبرو بشی و یا تا آخر عمر بزدلانه از آن بگریزی.


باور کردم که با عریان گفتن ماجراست که در عمل خواهی پذیرفت تو نجات یافته از یک سانحه وخیم هستی، سانحه ای بسیار بزرگ ولی نه به عظمت روح تو،


یاد گرفتم که قوی تر از سانحه، با غرور فریاد کنم، این منم، ایستاده با اعتماد بنفس کامل، نگاه کن این ماجرا هیچ لکه سیاهی نتوانسته بر روح من ایجاد کند... ولی حالا انگار برگشته ام به دوران قبل از تراپی، به کابوس های شبانه و عدم اعتماد بنفس، تو تمام آموخته های مرا در این باره بشدت متزلزل کردی...


اکنون چند سالی از این ماجرا گذشته است، اگر روزی این دوست خوب راببینم می دانم که یک معذرت خواهی گنده به او بدهکارم و اعتراف به اینکه با همه ادعایم واکنش آن روز من بشدت تحت تاثیر فرهنگ شرمی بود که درعقایدم بشدت ناقد آن بودم ولی ریشه هایش عمیق تر از آن بود که در مرحله عمل بتوانم بیرون از مرزهایش رفتار کنم.


۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

من اعتراف می کنم



دهه هفتاد شمسی بود که بالاخره نوبت من هم رسید، بخود که آمدم تو زندان انفرادی بودم. بازجویی اول با تهدید ها چند دقیقه ای بیشتر طول نکشیده بود، حالا منو تنها گذاشته بودند که تهدید ها اثر کند، ترس غلبه کند تا بازجویی اصلی را شروع کنند.

خوشبختانه کلی از این داستان ها خوانده بودم، می دانستم که روش کار این است که زندانی را تهدید کنند، بعد بگذارند که به تهدیدها فکر کند، ترس درون اش را پر کند، تا از نظر روحی آماده همکاری بشود.

اما من که چیزی برای لو دادن نداشتم، نه کار تشکیلاتی کرده بودم که کسی رو بخواهم لو بدهم و نه به راز سر بسته ای پی برده بودم.

خوانده بودم که: مسئله فقط شکستن زندانی است، اگر همه زندگیت را هم بدانند، می خواهند تو وادار کنند که با زبان خودت آنها را بگویی، بعد خودت را محکوم کنی، توبه کنی، تعهد همکاری بدهی ، التماس کنی که لطف نظام شامل حالت شده و تو را ببخشند.

چکار باید بکنم، مقاومت کنم؟ لذت مسخ کردنم را به دل بازجو بگذارم؟


یا میلان کوندرایی اش کنم؟ آنجایی که می گوید: اگر یک دیوانه با یک چاقو جلویت را بگیرد و بگوید قبول داری که من یک ماهی هستم؟ چکار می کنی؟ عاقلانه نیست که تایید اش کنی و ازش بگذری و یا اینکه با او شروع به بحث می کنی که اینطور نیست و...

یاد دوست عمویم افتادم، وقتی که عمویم زندان بود و خطر اعدام بالای سرش، همه هم می دانستند که او عمویم را لو داده است. گریه می کرد که کاش بیشتر می توانست مقاومت کند و کسی را لو نمی داد، همونی که چند سال بعد تو دهه چهل زندگی سکته کرد و مرد، وسط گریه مدام می گفت: می خواستم بازم مقاومت کنم، اما نمی شد، "آخه بد می زنند نامردا".

و من کم سن و سال آن وقتا، با تحقیر نگاهش می کردم و تو دلم می گفتم: بی عرضه خائن، کم آوردی، اگر طاقت چند تا مشت و لگد رو نداشتی غلط کردی رفتی سیاسی شدی....


تصمیم ام رو گرفتم، روش مقاومت رو انتخاب می کنم، نمی گذارم که یک شکنجه گر عقده ای و روانی با شکستن من نیاز سادیسمی اش را ارضا کند....

توی همین فکرها بودم که صدای سنگین حاجی تو راهرو پیچید با چند ضربه به در آهنی سلول: متهم بیارید اطاق بازجویی.

ضربان قلبم اوج گرفت، تهدید ها جلوی چشمم بود، پاهایم به لرزه افتاد، با چشم بند و دست بند، نگهبان مرا به اطاق بازجویی برده، دست بند را به صندلی بست و بعد.............


نمی دانم چندمین کشیده بود یا چندمین لگد یا توسری، شاید هم بعد از یکی از اون عربده هایش تو گوشم: بر علیه نظام بچه کونی، اینجا پاره ات می کنم...

که تسلیم روش میلان کوندرایی شدم و....


این را نوشتم چون می دانم که همین روزها شاهد اعترافات تلویزیونی دستگیر شدگان خواهیم بود. خواستم بگم نکنه یک وقت با تحقیر به اونا نگاه کنیم، هیچ کس نمی خواهد اعتراف کند، اما قدرت تحمل آدما با هم فرق داره، بعدش هم که: "آخه بد می زنند نامردا"

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

جنبش سبز، روشی هوشمند، ابداعی و مبتکرانه




دوست عزیزی پرسیده است: چرا چند هفته ای است که این وبلاگ بروز نمی شود؟


1-دوستان عزیز، در این لحظه های پرهیجان و اثر گذار کشورمان ایران، من هم به مانند اکثریت هموطنان لحظه لحظه اخبار را دنبال نموده و سعی می کنم در حد توان اندک خود در این جنبش اعتراضی مردم ایران سهم داشته باشم، بزودی نوشتن وبلاگ را هم مرتب خواهم کرد، اما واقعیت این است که نوشتن در این لحظات را بیشتر از آن کسانی می دانم که می توانند راه کارها را نشان داده، روش های اعتراض را طراحی کرده و گروه ها و امواج انسانی را هماهنگ و یا رهبری کنند.


متاسفانه من در این زمینه ها از توانایی لازمه برخوردار نبوده و چون همیشه دغدغه های ذهنی خودم را می نویسم به همین دلیل ترجیح می دهم این روزها بیشتر خود خواننده و مخاطب دیگرانی باشم که این توان و استعداد را دارند.


2- دوسال قبل که نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم، در یک نوشته 6 قسمتی سعی کردم باورم مبنی بر اینکه دنباله روی از راهی که غرب برای رسیدن به زندگی انسانی تر پیموده است ما را به بیراهه خواهد کشاند، اینکه بیشتر از صد سال است که ما بدون موفقیت در تلاش برای مدرن کردن خود، اجتماع و قوانین جامعه مان به روش غربی هستیم و.... در نهایت اینکه برای رسیدن به زندگی انسانی تر خود باید سازنده راه آن باشیم تا غرور سازنده بودن ما را بالغ کند ووووو


این جنبش اعتراضی سبز که ما امروز آن را می آزماییم، راهی است بدیع و منحصر به فرد، راهی ایرانی و خود ساخته، راهی در جستجوی زندگی انسانی تر به روشی ایرانی، برگرفته از سنت، ریشه و باور شرقی با نگاه به دست آورد (و نه مسیر) مدرنیته غربی.

رسیدن به مرزهای زندگی انسانی، حقوق شهروندی و آزادی های سیاسی/اجتماعی غرب به روشی ایرانی ارزشی است که جنبش اعتراضی سبز مردم ایران سازنده آن است. به جرات می توان گفت که این اولین بار در تاریخ کشورهای اسلامی است که ملتی برای رسیدن به دنیای مدرن خود سازنده روش آن می شود و این همان ارزشی است که نشان از لیاقت سازندگان آن در ورود به دنیای مدرن و توانایی بدست گرفتن سرنوشت خود می دهد.


3- شخصا در همراهی با جنبش سبز ایران از هر شخص و گروه حمایت کننده ای استقبال می کنم. چه خوشمان بیاد و یا نه، در فردای آزاد ایران با انواع صداها و عقاید مختلف رویرو هستیم که هر کدام در اندازه های خود موافقان و مخالفانی خواهند داشت. در آن روز مسلما(بعد از عفو عمومی و یا آشتی ملی) دادگاهی عادلانه به اتهامات افراد و یا گروهای متهم به اعمال مجرمانه و یا نقض حقوق بشر رسیدگی خواهد کرد، بهتر است سعی کنیم تا آن روز(که دیگر چیزی به رسیدنش نمانده) از داوری و محکوم کردن افراد و یا گروه ها و تلاش برای حذف آنان از آغوش باز جنبش سبز پرهیز کنیم. تا آن روز

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

روزنامه هلندی: در ایران فقط شجاعان به خیابان می روند

صفحه اول روزنامه(NRC.HANDELSBLAD) ندا، سمبل اعتراض ایران می شود.
-------------------------
در هفته گذشته هربار که سعی در نوشتن کردم، نوشته هایم را در مقابل حماسه ای که عزیزان آفریده اند، بسیار ناچیز یافته ام.در تمام هفته (گر چه از راه دور) با شما بوده ام، با خروش شما به شوق آمده ام، با شما فریاد کشیده ام و با شما گریسته ام.حماسه ای که شما آفریده اید، من خارج نشین را به جای نوشتن برای شما، نظاره گر شجاعت تان کرده است. به شما احترام می گذارم و افتخار می کنم.---------------------

این عکس صفحات اول تعدادی از روزنامه های هلندی امروز 22-06-2009 می باشد. با هم ببینیم.

صفحه نخست روزنامه(NRC.NEXT) دیگرهیچ کس در خیابان امن نیست.

صفحه نخست روزنامه (TROUW) موسوی، بعنوان حافظ انقلاب


صفحه نخست روزنامه (DE VOLKSKRANT) تهران، کانون اصلی اعتراضات

این هم یک کاریکاتور بامزه از انتخابات ایران، برای بزرگتر دیدن لطفا روی تصویر کلیک کنید. (ترجمه نوشته: تو باید بالاخره فرهنگ پذیرش شکست را یاد بگیری)




۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

خروش دلیران ایرانی، زینت بخش صفحه اول تمام روزنامه های هلند


صفحه اول روزنامه (De Vlokskrant)
امروز صفحه اول تمام روزنامه های صبح هلند پر شده است از قهرمانی دلیران ایرانی. داخل این روزنامه ها مملو از مقالات در باره شهامت شما است. دنیا فریاد شما را شنیده است. این غول دیگر به شیشه باز نخواهد گشت.
عکس انتخابی اکثر روزنامه ها یکی است. عکسی زیبا از شیر زنان ایرانی که با دست خالی برای نجات هموطنی از چنگ مزدوران به آنها حمله می کنند. دورد بر یکایک شما باد.

صفحه اول روزنامه(De Telegraaf)


صفحه اول روزنامه(AD)

صفحه اول روزنامه (NRC.Next)


صفحه اول روزنامه (Trouw)



۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

رای به کروبی، رای به کرامت انسانی خود


قصد ندارم طولانی در باره انتخابات بنویسم، نظرم را در این باره قبلا گفته ام .
اما امیدوارم آقای کروبی بتواند رای بیاورد، کوتاه برای اینکه:
تیمی قوی در کنار خود دارد،
بطور حرفه ای کارحزبی کرده است،
برای اولین بار در این سالها کسی پذیرفته است که خودش(و باورش) عقل کل نیستند و خود را وابسته به تیم کارشناسان می داند،
برنامه های خود را تعیین کرده است،
در میزان توانایی خود اغراق نمی کند و می داند که محدودیت ها مانع بزرگی هستند،
اعضای تیم اجرایی خود را معرفی کرده است،
قانون اساسی را قابل بحث و تغییر می داند،
محدودیت های اجتماعی را قابل تغییر می داند،
حقوق انسانی دگراندیشان و اقلیت های نژادی و مذهبی را برسمیت شناخته است،و....

و این مجموعه اتفاقی است که برای اولین باررخ می دهد. بطور مثال سرکار آمدن آقای خاتمی اصلا قابل مقایسه با این یکی نمی باشد، چرا که نه آقای خاتمی و نه اطرافیانش، برنامه و ایده مشخصی داشتند و ارائه کرده بودند و نه حتی ظرفیت های جامعه را می شناختند، برای همین هم بطور مثال توانستند از جامعه مدنی به مدنیه النبی کوچ کنند.

با علم به اینکه انتظار معجزه از انتخابات ریاست جمهوری نمی توان داشت، بنظر من وعده های آقای کروبی و تیم قدرتمنداش درصد قابل قبولی توان اجرایی هم دارند ولی حتی اگر از حد شعار فراتر هم نروند(که اگر آقای کروبی پیروز نشود، نمی شود فهمید که شعار بوده اند و یا برنامه های قابل اجرا) باز هم به کسی که در شعار تابو شکنی می کند و از حقوق انسانی و شهروندی همه ایرانیان دفاع می کند، باید رای داد. این رای، رای به آقای کروبی نیست، رای به برنامه ای انسانی و قول تلاش جهت اجرایی کردن آنها است.

رای نیاوردن شعارهایی که حمایت از حقوق انسانی می کنند، نشانگر عدم میل و نیاز درونی ما به اجرایی شدن آنها می باشد.
اگر از شانس های(ولو کوچک) خود به ظن توطئه انگیز بودن، یا عدم تطابق آنها با اصول دمکراتیک و ... استفاده نکنیم، نشان داده ایم که "خود ما" هنوز راه درازی در پیش داریم و " مانده تا برف زمین آب شود"



۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

اختلاف اجرای عدالت با گرفتن انتقام


چندی قبل در اینجا قصاص-اجرای عدالت و یا انتقامی کور؟ در مورد اختلاف بین اجرای عدالت و گرفتن انتقام مطلبی نوشته بودم.
بعضی از خوانندگان بدرستی پرسیده بودند که اصلا عدالت یعنی چی و چرا باید با انتقام مرزبندی بشود؟

داشتم جوابی برای این سوال آماده می کردم که بجایش تصمیم گرفتم اول چرخی در اینترنت زده و ببینم دیگران در این مورد چه نظری دارند.

از این دو سایت سایت اول و سایت دوم چند جواب کوتاه و بنوعی مربوط به بحث مان را انتخاب کرده و اینجا می گذارم.(توجه شما را به این نکته جلب می کنم که سوال کننده و جواب دهندگان ظاهرا کم سن هستند، و در یک جا سوال کننده خود گفته است که برای درس فردا می خواهد اطلاعات جمع کند)

سوال: ( What is the difference between justice and revenge)

جواب ها،(از ترجمه های بهتر و روان تر استقبال می شود).
1- ( Revenge is done to satisfy you, justice is done to satisfy society.Quote -"If you are planning revenge you should begin by digging two graves.")
انتقام گرفته می شود که تو را خشنود کند، عدالت انجام می شود که رضابت جامعه را بدست بیاورد.
(نقل قول، احتمالا برگرفته از فیلمی تگزاسی)اگر قصد گرفتن انتقام داری، بهتره دو تا قبر بکنی.

2-(With justice you want to make someone understand his mistake with revenge you just want him to get hurt)
با عدالت می خواهی کسی را متوجه اشتباهش بکنی، با انتقام می خواهی که او رنج بکشد.

3-(Revenge can lack justice and justice can be done without taking revenge)
انتقام می تواند ناعادلانه باشد، عدالت می تواند انجام شود بدون گرفتن انتقام.

4- (Revenge is not justice. Revenge is when you committ an act against another person or thing to satisfy your inner anger with the person/thing. Justice is when you committ an act against a person/thing for the safety of others)
گرفتن انتقام، عدالت نیست. انتقام وقتی است که تو عملی را بر علیه کسی/ چیزی انجام می دهی تا عصبانیت درونت را خشنود کنی. عدالت وقتی است که تو عملی بر علیه کسی/ چیزی انجام می دهی برای اینکه از امنیت افراد جامعه حفاظت کنی.

5- (Justice is when you want to fine someone for touching you inappropriately. Revenge is when you want to chop off his/her hand)
عدالت زمانی است که می خواهی کسی که تو را انگشت کرده است، جریمه شود. انتقام زمانی است که می خواهی دست او را بتلافی این عمل قطع کنند.

6-(Justice is righting wrong or rebalancing forces. Whereas Revenge is the displacement of anger that only in your mind will bring balance)
عدالت راهی برای اصلاح خطا و یا تنظیم(بالانس) خشنونت می باشد، در حالی که انتقام تخلیه خشم است و فقط درون تو را به آرامش می رساند.

7- (Some people see justice as revenge by society. The line between justice and revenge is not at all clear cut)
بعضی از آدمها عدالت را انتقام جامعه از مجرم می دانند. مرزهای بین عدالت و انتقام اصلا واضح نیست.

8-(revenge can be bad but fullfilling an invididuals wants, justice is what is morally right to benefit soceity)
انتقام می تواند بد، اما ارضا کننده نیازهای شخصی باشد، عدالت قانونی اخلاقی است که منفعت جامعه را در نظر دارد.
.................
به نظر من ما بیشتر انتقام گیرنده ایم تا عدالت خواه. برای ما معنی عدالت یعنی مجازاتی اگر نه بیشتر که حداقل معادل آن (چشم در برابر چشم).
ما زیاد علاقه نداریم به مسایلی مانند خشم آنی، زیر سن بودن مجرم، شرایط روحی، بدون قصد قبلی بودن اتفاق، ترس ناگهانی،پشیمانی، امکان اصلاح و.... بها بدهیم.
برای شخص من رسیدن به هماهنگی با روح قوانینی که در دنیای مدرن امروز به آن عدالت می گویند(که اشکال آن در کشورهای مختلف جهان اول فرق می کند ولی از طلب انتقام بری هستند) راحت نیست.
ریشه ام مرا به جای فکر در باره امکان مجازات بهمراه بازآموزی و اصلاح مجرم(بمنظور جلوگیری از اتفاقی مشابه) بطرف تنبیه و تلافی مستقیم خشنونت ای که مرتکب شده می برد. بدون در نظر گرفتن این اصل ساده که اگر خشنونت ای که او انجام داده زشت و غلط است، پس تکرار آن(اینبار توسط ما) نمی تواند کاری زیبا و پذیرفته باشد، از فکر اینکه دارند تلافی کارش را سرش در می آورند، لذت می برم، فکر به اینکه اگر این اتفاق برای من افتاده بود، من هم به همین طریق انتقام خودم را ازش می گرفتم، برایم لذت بخش است و....

ولی این افکار مرا نمی ترساند، می دانم که افکارم و آموخته هایم به من اجازه تسلیم احساس شدن در عمل را نمی دهند. می دانم که از نظر فکری از این احساس فاصله گرفته ام.
قبلا هم گفته ام این احساس لذتی را به من می دهد همانند دیدن صحنه ای از فیلمی اکشن که قهرمان فیلم، بالاخره دخل نقش منفی را در می آورد و او را بسزای اعمال اش می رساند.

ولی دنیای واقعی برای من فیلم نیست، در دنیای واقعی عمیقا طرفدار قوانین مدرنی هستم که با وجود نواقص اش(که مدام سعی در بهبود آن می کند) در مجازات ها نه به تلافی عمل مجرم، بلکه به شناساندن اشتباه برای جلوگیری از تکرار آن و امکان اصلاح مجرم(بستگی به سنگینی جرم و امکان اصلاح مجرم) اقدام می کند. جواب خشنونت را با خشنونت متقابل نمی دهد و مهم تر از همه اینکه عدالت مدرن، عدالتی است که خودش را با مجرم همطراز نمی بیند.