۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

داستان "ته دیگ" خوری



اوایلی که به هلند آمده بودم، برای داشتن درآمد اضافی شبها در یک رستوران هلندی بعنوان پخش کننده غذا برای بیرون کار می کردم.

رستوران مورد بحث یک رستوران هلندی بود در شهری با اکثریت جمیعتی هلندی و همه کارکنان آن بجز من هلندی بودند.

فضای بسیار دوستانه ای در اکثر موارد در میان کارکنان( که اکثر دختر و پسر بین 16 تا 24 سال بودند) جاری بود.


برای خنده و وقت گذرانی اکثر مواقع دنبال سوژه می گشتیم و حسابی سربسر هم می گذاشیتیم.

چند وقتی بود که می دانستم خیلی بقیه رو دست انداختم و یا در اذیت کردن با دیگران همراه شده ام.

دیگه یه جورایی نوبت من شده بود، به تجربه دریافته ام که این جور مواقع اگر نوبت ات رو رعایت نکنی، تلافی سنگین تری رو باید تحمل کنی، ولی چه کار کنم رو شانس افتاده بودم و هیچ بهانه ای برای سوژه شدن دست کسی نمی دادم.


تا اینکه روز ماجرا فرا رسید.

قبل از تعریف خاطره اینو بگم که یک خانم آشپز سورینامی(کشوری کوچک در آمریکای جنوبی، مستمره سابق هلند که در عین استقلال فعلی وابستگی سیاسی به هلند دارد) هفته ای یکبار می آمد و دو مدل غذای سورینامی برای یک هفته می پخت و می رفت.این دو غذا بامی و ناسی نامیده می شود که اولی با ماکارونی و دومی با برنج پخته می شود.

مدل چینی این دو غذا هم وجود دارد و بسیار هم معروف می باشد، ولی فرق مدل سورینامی در فلفلی تر بودن(هات تر بودن) آن و اینکه رنگ مدل سورینامی هم زردتر هست.


اون روز سر کار که رفتم، دیدم که این خانم آشپز غذایش را پخته و بسته بندی کرده و رفته، ولی دو تا دیگی که در آنها ناسی(همون غذا برنجی) درست کرده رو جمع نکرده، چون هنوز غذایی برای بردن نبود، بعنوان کمک رفتم این دو تا دیگ رو در ماشین ظرف شویی بگذارم.

چشمم به داخل دیگ افتاد، دیدم که ته دیگ برنج اش کمی سوخته و به دیگ چسبیده. تیکه کوچکی را بدون اراده به دهان گذاشتم. در عین اینکه کمی سوخته بود و بیشتر به قهوه ای می زد، با توجه به طعم پر ادویه و تندش خیلی خوشمزه بود.


نتوانستم مقاومت کنم، بشقابی برای خود آورده و قسمت های کمتر سوخته شده ته دیگ را جدا کردم و با آرامی و در حین کار کردن مشغول خوردن آن شدم.


در همین هنگام دیدم که دو تا از دختر ها که گویا مرا زیر نظر گرفته بودند با قیافه ای که انگار من در حال خوردن آدم هستم به من نزدیک شده و گفتند: ای یو(همان ایش خودمان) داری چی می خوری؟

گفتم: بیا یک کمی بخور تا بفهمی.

فورا بقیه را صدا زدند که بیاید ببینید که این داره غذا سوخته می خوره.

حالا دیگه همه دورم جمع شده بودند.اولش خوب نفهمیدم که چه بلایی قراره سرم بیاد، سعی می کردم توجیح شان کنم که شما چون نخورده اید نمی دانید، ما در ایران سر این ته دیگ با هم دعواها می کردیم، شما ها رو چه به این جور غذاها، برید همان پنیرتان را بخورید و...

اما بزودی متوجه شدم که نوبت من فرا رسیده و حسابی به دام افتاده ام.


اولش با توضیحات تاریخی/جامعه شناسانه شروع کردند که: بله می دانیم که شما در کشورهای فقیر مجبورید همه جور غذا را بخورید و هیچ چیزی را دور نمی ریزید، پدران ما هم در جنگ جهانی همین کار را می کردند، بعد رفتند سراغ قسمت پزشکی/ بهداشتی که: این غذای سوخته سرطان زاست، برای دندانهایت خوب نیست و..

بعد رسیدند به قسمت اصلی که: اگر پول نداری خوب چرا غذای سوخته می خوری، ما آخر شب مانده های غذا را(که باید بیرون بریزند) برایت جمع می کنیم، آن بالاتر یک کلیسا است که شبها غذای مجانی می دهد و...

کار بجایی رسیده بود که برای مشتریان دائمی هم تعریف کرده بودند، تا چند هفته هم دیگ ناسی را نمی شستند تا من بیایم و می گفتند، غذایت را برایت نگه داشته ایم.


حتی یک بار مادر یکی از دخترها که(که دختره را قبلا کلی اذیت اش کرده بودم) تلفن زد و گفت که می خواهد با من صحبت کند، وقتی گوشی را گرفتم گفت: راستش امروزغذایمان سوخته است، می خواستم بیرون بریزم یاد تو افتادم، گفتم ببینم اگر تو می خواهی برایت نگه اش دارم سر راه بیایی ببرییش.

تنها را چاره بنظرم اعتنا نکردن به متلک ها بود تا این داستان از مزه بیافتد.

خوشبختانه کمی بعد مسابقات فوتبال شروع شد و من و ته دیگ خوردنم بازار خودمان را از دست دادیم، اما باعث شد من درس خوبی را فرا بگیرم که:

1- ته دیگ نخور، برای دندان هایت خوب نیست و سرطان زا هم هست.

2- اگر نمی توانی ته دیگ خوردن را کنار بگذاری، پس جلوی کسانی که با این سنت غذایی آشنا نیستند این کار را نکن که وگرنه مثل من به بلا دچار می شوی.

تا یادم نرفته اینو هم اضافه کنم که لطفا در جمع غیر ایرانی فقط چای شیرین بخور. که اگر قند جویدن را ببیند، همان کنند که با ته دیگ خوردن من کردند.

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

افتخار آشنایی با راننده تاکسی، خلبان، استاد دانشگاه و نویسنده بزرگ هموطن




چند شب قبل، وقتی بعد از تمام شدن جلسه ای کاری در یک هتل معروف به اتفاق چند تن از همکارانم به بیرون آمدم، در تاکسی که دربان هتل از قبل برایمان حاضر کرده بود نشسته و به مقصد اداره براه افتادیم.


یکی از همکاران که مسن تر از بقیه و بسیار خوش طبع می باشد در صندلی جلو نشسته و ضمن اعلام مقصد سر صحبت را با راننده که حدود پنجاه سالی سن داشت باز کرد.


راننده تاکسی شروع به حرف زدن که کرد، لهجه شیرین و تابلوی ایرانی اش فورا نمایان شد.( اکثریت ایرانی های نسل اول/منجمله خود من/ و قسمتی از نسل دومی ها لهجه ای کاملا قابل تشخیص دارند)


راننده بسرعت برق بیوگرافی کامل خود را رو کرد: پرشین هستم چند سالی است که بدلیل فعالیت های سیاسی ضد رژیم باتفاق همسر و دو دخترم به هلند گریخته ایم(بقول ایرانی های اینجا، هنوز در کیس اش مانده بود).


در کشور خودم از وضیعت مالی بسیار خوبی بهره مند بوده ام، خلبان هلی کوپتر و استاد دانشگاه بوده ام، آلان هم در هلند هفته ای یک روز به دانشجویان رشته خلبانی در دانشگاه آموزش تئوری پرواز می دهم.


یکی از همکارانم ازش پرسید به چه زبانی در دانشگاه درس می دهد(چون زبان هلندی اش بسیار با مشکل همراه بود).


گفت به زبان انگلیسی و بعد وقتی ازش خواستند که بقیه صحبت هایش را برای راحتی خودش به انگلیسی ادامه دهد(در اینجا این تغییر زبان گفتگو از هلندی به انگلیسی بسیار عادی است) گفت که چون این مکالمه برایش نوعی تمرین زبان هلندی محسوب می شود، ترجیح می دهد که به هلندی ادامه دهد.

بهرحال وقتی که متوجه شد که توانسته است توجه آنها را جلب خود کرده(احتمالا) برای هنرنمایی بیشتر اضافه کرد: در ضمن من نویسنده هم هستم، به یکی از کتاب هایم هم دولت هلند جایزه ای به مبلغ 25 هزار یورو داده است که اتفاقا آن را در ماشین دارم.

بعد از زیر داشبورد ماشین کتابی قطور بیرون آورده و به همکارم داد.

همکارم بعد از کلی تمجید در حالی که شگفت زده بود کتاب قطور فارسی را ورقی زده و به همکار دیگرم داد. با نگاهی به جلد کتاب دیدم که کتاب موج سوم نوشته آقای صاحب الزمانی است، مانده بودم که چه واکنشی باید نشان بدهم. پشیمان از این بودم که چرا همان اول به او نگفتم که من هم ایرانی هستم که این همه پیش نرود و ناراحت از اینکه اگر بفهمد که من هم ایرانی هستم چقدر خجل خواهد شد.

خوشحال بودم که همکارانم به یاد ایرانی بودن من و ارتباط آن با پرشین نیستند.

در این لحظه همکارم رو به من گفت: نگاه کن، این کتاب عربی نوشته، پس تو می توانی آن را بخوانی.( هزار بار هم که توضیح بدهی که من نه عربی بلدم و نه زبانم عربی است هیچ فایده ای ندارد).


اصلا اعتنایی نکرده و خودم را مشغول صحبت کاری با همکار دیگرم نشان دادم، اما خود راننده فورا گفت: نه این عربی نیست پرشین است، زبان مردم ایران.

همکارم با اشاره به من گفت: خوب این هم که ایرانی است.


راننده با تعجب به فارسی پرسید: شما ایرانی هستید؟


به هلندی گفتم: بله من ایرانی هستم، ببخشید فکرم مشغول امور کاری ام است، برای همین اصلا متوجه صحبت ها نبودم.


خوشبختانه عکس العمل راننده هر چه بود اثری از خجالت در آن دیده نمی شد. شروع کرد به فارسی با من صحبت کردن که همان همکارم مسنم گفت: در هلند در جمع فقط باید هلندی صحبت کنید، برای تغییر موضوع بحث گفتم: مگه خودت آلان پیشنهاد ندادی که بزبان انگلیسی صحبت کنیم؟


گفت بهرحال بزبانی که همه بفهمند.


سعی کردم باقیمانده راه را با صحبت کاری بگذارم و سوالات فارسی آقای راننده را هم با آره و یا نه از سر خود باز کنم.( ترجیعا در جمع سعی می کنم که بزبانی که اکثریت به آن آشنایی دارند صحبت کنم، خودم هم وقتی در جمعی قرار می گیرم که با هم به زبانی که من نمی فهمم صحبت می کنند معذب هستم).


فردای آن روز وقتی یکی از همکاران داشت در جلوی دیگران از معجزات هموطن من تعریف می کرد، بشدت احساس بدی داشتم گویی این خودم بودم که این دورغ ها را سرهم کرده بودم و یا حداقل خودم را شریک جرم احساس می کردم. دلم می خواست با پذیرش عواقبش حقیقت را بگویم، بهترین موقع بود که با یکی دیگه از نقاط تاریک شخصیت خودم وادع کنم.


نفس عمیقی کشیده و تا آنجا که می شد خونسردانه گفتم: من اون کتاب رو می شناسم و می دانم که او نویسنده آن کتاب نبود.


همه سرها بطرف من برگشت، همکارم با تعجب پرسید: پس حرفهای اون چی؟


گفتم: بنظر من بقیه حرفهایش هم درست نبود، او نه می توانست انگلیسی صحبت بکند و نه استاد دانشگاه بود.


فکر می کنی دلیل اش از گفتن این حرفها چی بود؟ همکارم پرسید.


گفتم: مهمترین اش باید همان بحران هویت باشد که همه راجع به آن در میان مهاجرین زیاد شنیده اید، بعد هم احتمالا چون ما را دید که از هتلی گران قیمت بیرون می آمدیم، خواست در مقابل ما بنوعی کم نیاورد.



بعد از چند سوال و جواب دیگر، سوالی که منتطرش بودم با شوخی مطرح شد: ظاهرا پس همه شما ایرانی ها مشکل هویتی دارید چون تو هم می گی که فعال سیاسی هستی و از این حرفها؟


گفتم: من نگفتم که فعال سیاسی هستم، در جواب سوال از چه طریق تابعیت هلندی گرفته ای، گفته ام که پناهندگی سیاسی داشته ام، بهرحال ما از جامعه های تعریف نشده می آییم، جایی که شکل گیری هویت انسانی از پیچ خم های بسیار زیادی می گذرد و گاه اصلا هویت واقعی شکل نمی گیرد، علاوه بر این ممنوعیت های شدید و غیر قابل پذیرش فرهنگی، اجتماعی جامعه ما، دروغ را بعنوان راه حل و پلی بین واقعیت و مرز نباید ها ایجاد می کند. در مورد خودم می دانم که در آن جامعه از دروغ استفاده کرده ام(گاهی این دروغ گفتن انتخاب نبوده، اجباری گریز ناپذیر بوده است).



وقتی هم که به اینجا آمدم باز هم دروغ گفته ام، دچار بحران هویت هم شده ام، سعی خودم را کرده ام که با ساخت شخصیت های غیر واقعی برای خودم هویتی ایجاد بکنم، تنها فرقش این بوده که اولا سنم بسیار کمتر بوده و بعد هم زیاد به هویت های جعلی ام اجازه بلند پروازی نداده ام. این هموطن من هم احتمالا در مرحله گذر است، امیدوارم که بزودی بتواند بدون احتیاج به دروغ گفتن هویت خود را ساخته و یا خود را همانگونه که هست، بپذیرد.


بعد از سکوت بوجود آمده استفاده کرده ادامه دادم: یکی از چیزهایی که از این جامعه یاد گرفته ام این است که از خودم وچیزی که هستم خجالت نکشم. این منم، اونی هم که گفتم قسمتی از من بوده که ازش بسیار آموخته ام و چون فکر می کنم که توانسته ام ازش عبور کنم از گفتنش هم خجالت نمی کشم.




از اون ماجرا چند روزی گذشته است ولی من هنوز هم در ذهنم با آن مشغولم.
اگر در جایم مانده بودم احتمالا هرگز نمی توانستم شخصیت واقعی خودم را بشناسم، آنقدر در میان مرزهای دست و پا گیر آداب و آبرو و حرف و برداشت دیگران از یک طرف و ممنوعیت ها از طرف دیگر تحت فشار بودم که اصلا نمی توانستم پی به هویت واقعی خودم ببرم.
نمونه کوچک و ملموس آن اینکه ایران که بودم در هر جمعی فورا مشروب می آوردند، جو طوری بود که ننوشیدن مشروب حمل بر بی کلاسی و یا مذهبی بودن می شد. چند سال بعد از اینکه اینجا آمدم فهمیدم که اصلا علاقه ای به نوشیدن مشروب سنگین ندارم. برای کم نیاوردن باید انواع موسیقی را گوش می دادم، در حالی که مثلا از هوی متال سردرد می گرفتم و بسیاری چیزهای دیگر. در واقع این جامعه بود که سلیقه خودش را یه من تحمیل می کرد. من اونی بودم که ازم خواسته شده بود.

احتمالا برای همین است که همیشه به دیگران توصیه می کنم هویت خود را در خود پیدا کنند و نه در نگاه دیگران و یا اجبار جامعه....


(پانوشت)این قصه ظاهرا سر دراز دارد، هرچه سعی می کنم که جوری جمع اش کنم می بینم که باز هم نگفته زیاد است، حتما در وقتی دیگر بقیه اش را خواهم نوشت.








۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

وکیلی که برای ورود قاضی به پا نمی خیزد



محمد عنایت(Mohammed Enait) یک مسلمان افراطی مراکشی(ساکن و دارای تابعیت هلندی) است که سال گذشته بعنوان وکیل از دانشگاه حقوق در هلند فارغ التحصیل شده است. او در جلسه دادگاه وقتی که همه برای ورود قاضی به پا خواسته بودند، بر صندلی خود نشسته و مدعی شد که اعتقاد دینی اش به او اجازه قیام به هنگام ورود قاضی را نمی دهد.
این موضوع تبدیل به بحثی حقوقی شد که در نهایت دادگاهی در هلند رای بر این داد که قیام برای ورود قاضی، حرکتی احترام آمیز شمرده می شود و اگر شخصی بنا بر عقیده مذهبی خود از این کار منع شده است، می تواند این ادای احترام را به جا نیاورد.

لازم به یادآوری است که همین شخص در سال گذشته هم در حرکتی جنجال بر انگیزاز دست دادن با همکاران خانم در شهرداری سرباز زده بود که این حرکت باعث خاتمه کارش در آنجا شده بود.

قیام نکردن محمد عنایت به هنگام ورود قاضی به دادگاه، سوژه کار، کاریکاتوریست روزنامه(NRC.NEXT) هلند شده است که در دو کاریکاتور این حرکت او را به طنز کشیده است.
کاریکاتور اول روی صفحه اول این روزنامه به بزرگی تقریبی تمام صفحه و کاریکاتور بعدی هم با همان بزرگی در صفحات مربوط به این بحث چاپ شده است، با هم ببینیم.

کاریکاتور اول:
ترجمه نوشته کاریکاتور اول: همه مردم در برابر الله یکی هستند.




کاریکاتور دوم:
ترجمه نوشته کاریکاتور دوم : بجز زنها، هم جنس گرایان، یهودی ها، مسیحی ها، بی دینان، کافران، زوج های ازدواج نکرده، کاریکاتوریست ها و.......
.
.


۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

ماشین پرنده،رویایی که قدمی دیگر به واقعیت نزدیکتر می شود



قبلا در لینک دیگری از تلاش یک شرکت هلندی برای ساخت نوعی ماشین/ موتور/ هلی کوپتر پرنده بنام PAL-V مطلبی را ترجمه کرده بودم(در اینجا می توانید آن ترجمه را بخوانید).
بعد از انتشار آن مطلب در نشریات هلندی بحث های بسیاری در مورد آن صورت گرفت و ادعای شرکت طراح در عملی بودن این اختراع زیر سوال رفت.
اما شرکت طراح این اختراع دوباره با انتشار اطلاعاتی بیشتر نشان داده است که با جدیت مشغول ادامه کار جهت عملی کردن طرح خود می باشد.
شرکت طراح می گوید که طراحی بسیار پیچیده این ماشین پرنده آن را در روی زمین بمانند یک ماشین لوکس کرده که رانندگی بسیار راحتی دارد و می تواند بمانند یک موتور مانور بدهد و در هوا هم قدرت مانورش قابل مقایسه با یک هلی کوپتر کوچک می باشد.




ماشین پرنده دیگری بنام Terrafugia


و اما بقیه کشورها هم گویا همچین بیکار نمانده و مشغول طراحی مدل های دیگری از ماشین پرنده می باشند. این مدل تک سرنشین که در آمریکا روی آن کار می شود، قرار است تا آخر سال 2009 وارد بازار بشود. بزرگترین نقطه ضعف این ماشین پرنده در نیاز آن به جاده ای مناسب و دراز برای شتاب گیری آن می باشد(نوع کوچکی از پیست پرواز). قیمت تمام شده این ماشین پرنده 148000 دلار ارزیابی شده است









۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

راه حل های مدرن به روش هلندی/ تماشای تلویزیون

در باره نویسنده این مقالات:بئاتریس ریتسما(Beatrijs Ritsema)خبرنگار روزنامه معروف(Trouw) هلند می باشد.او ستونی را در این روزنامه در اختیار دارد و هر شنبه به سوالات خوانندگان روزنامه، در زمینه های مختلف اجتماعی/فرهنگی جواب های مدرن می دهد. برای آشنایی بیشتر با نویسنده و راهنمای طرح سوال لطفا اینجا را کلیک کنید



سوال:

بئاتریس عزیز،

من ناراحت عادت تماشای تی وی توسط دو دخترم(13 15 سال) هستم.

آنها تمام شب رو از بعد از خوردن غذا(بین ساعت شش تا هفت شب) تا موقع رفتن به رختخواب(بین ساعت ده و نیم تا یازده شب) را با هم روی کاناپه لم داده و به تماشای تی وی می پردازند.


البته آنها کار زیادی برای انجام دادن در شب هنگام ندارند، تکالیف مدرسه را قبلا انجام داده اند و بقیه روز خود را بجز مدرسه به ورزش، تمرین موسیقی و اسب دوانی گذرانده اند.


مشکل این است که از یک طرف برنامه هایی که آنها نگاه می کنند بنظرم بسیار مسخره می آید، از طرف دیگر روشن بودن تی وی مزاحم کار و یا مطالعه من می شود.


اگر من تی وی را خاموش کنم آنها به اتاق خود می روند و بقیه شب را در آنجا می گذرانند، اما همسر من معتقد است که این بسیار کسل کننده است که آنها تمام شب را در اتاق خود باشند و معتفد است که اعضای یک خانواده تا می توانند باید بیشتر در کنار بسر ببرند.


من در طبقه بالا یک اتاق کار برای خودم دارم، اما اصلا دوست ندارم که تمام شب را بمانند یک تبعیدی به تنهایی در آنجا سپری کنم.

دختر ها با هم در مورد برنامه های تی وی توافق دارند، همسرم هم گاهی با آنها همراهی می کند، اما من باید همچنان در این مورد آزار ببینم، در واقع تی وی وسیله ترور من شده است.


امضا بزور تی وی تماشا کن.

جواب:

بزور تی وی تماشا کن عزیز،

تی وی آلان نقطه مرکزی اتاق نشیمن ما شده است، متاسفم که بر علیه این موضوع نمی توان کاری کرد.

من ناراحتی شما را از این مسئله کاملا درک می کنم. تماشای تی وی نوعی اتلاف وقت محسوب می شود و ایجاد مزاحمت برای دیگرانی که نمی خواهند آن را نگاه کنند می کند.

بعنوان یک پدر تمایل داری که به دخترانی بگویی: کار دیگری بجز دیدن برنامه های تی وی ندارید؟

اما آنها خواهند گفت: نه، کار دیگری نداریم.

بعد از این جواب دختر ها باید بگویم که شما زیادی سخت گیر هستی.

دختر ها تکالیف مدرسه را انجام داده اند، بعد از خوردن غذا و کمک به شستن ظروف تا رفتن به رختخواب(بسیار قابل توجه است که آنها بموقع به رختخواب می روند) اگر تی وی نگاه کنند شما ناراحت می شوی؟

چه کار دیگری می توانند بجای آن انجام دهند؟ گفتگوی خانوادگی هم که قبلا در سر میز شام انجام شده است، انتظار داری کلکسیون تمبر جمع کنند؟


تنها کاری که می توانند بکنند خواندن کتاب است، اما برای نسل امروز خواندن کتاب چندان کار دلپسندی نیست. آنها کتاب های درسی خود را می خوانند، گاهی هم مجلات را ورق می زنند و همین برایشان کفایت می کند.


دختر های شما شبها بیرون نمی روند(که بسیار جای خوشبختی است) ساعتها مشغول صحبت تلفنی با دوستان خود نیستند و خود را در محیط خانه نگاه می دارند.

توصیه من این است که خودتان را از این رفتار نرمال آنها ناراحت نکنی، امروزه با هم به تماشای برنامه تی وی نشستن یک فعالیت صحیح خانوادگی است و باعث جمع شدن خانواده بدور هم می شود. بجای ناراحت شدن بهتره خوشحال از این باشی که آنها با هم توافق دارند. گاهی به آنها و همسرت در تماشای تی وی ملحق شو و با آنها از این کار لذت ببر.

اگر زمانی واقعا آزار می بینی، یادت باشد که یک اتاق کار در طبقه بالا منتظر شما می باشد.

در آخر اینکه آن تصویر ایده آل یک خانواده که همگی گرد هم در یک اتاق نشین ساکت جمع شده و هر کسی غرق در مطالعه کتابی می باشند، برای همیشه جایی در گذشته ها گم شده و دیگر تکرار نخواهد شد.


منبع به زبان هلندی





غنیمت جنگی، بزرگترین دلیل قرن ها جنگ مذهبی


امروز تابلوی تبلیغاتی یکی از گروهای تئاتری آمستردام را دیدم.

کمی بی ربط با موضوع تئاتر، با دیدن عکس روی آن یاد غنایم جنگی در جنگ های مذهبی و فجایع ناشی از آنها افتادم.

این فجایع مسلما قرنها و به دفعات در کشور ما اتفاق افتاده است و از تلخ ترین خاطرات _تاریخ_ غارت شده ما می باشند.

برای بزرگتر دیدن تصویر لطفا روی تصویر کلیک کنید.







۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

روز جشن همجنسگرایان در آمستردام Gay Pride

امروز روز جشن سالیانه همجنس گرایان در آمستردام بود. در این جشن که هر ساله در آمستردام برگزار می شود، همجنس گرایان از سراسر دنیا به آمستردام آمده و در قایق های تزیین شده در رودخانه های هلند به رقص و شادمانی می پردازند.
بر خلاف سالهای گذاشته در جشن امسال بسیاری از افراد غیر هم جنس گرا اعم ازشخصیت های معروف سیاسی، هنری و ورزشی و هم مردم عادی شرکت کرده بودند. دلیل این شرکت هم حمایت از هم جنس گرایان و اعتراض به بدرفتاری و تبعیض در مورد آنها می باشد.
این مجموعه کوچکی از عکسهایی است که خودم از این جشن گرفته ام.
برای دیدن عکسهای حرفه ای تر می توانید
به این لینک مراجعه کنید.